تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦
كيست ؟ " گفتند : " او فاطمه دختر محمد ( صلى الله عليه وآله ) و مادر پدر تو است " . گفتم : " به خدا قسم ، نزد او مى روم و ستمهايى را كه به ما وارد شده است ، به او مى گويم " . سپس با شتاب به سوى او رفتم تا به او رسيدم و برابرش ايستادم و مىگريستم و مى گفتم : " مادر جان ! به خدا سوگند ، حق ما را انكار كردند و جمع ما را پراكنده ساختند و حريم ما را شكستند . مادر جان ! به خدا پدر ما حسين ( عليه السلام ) را كشتند " . فرمود : " سكينه جانم ! ديگر نگو ، زيرا بند دلم را پاره كردى و جگرم را شكافتى . اين پيراهن پدرت حسين است كه از من دور نمى شود تا با اين پيراهن خدا را ملاقات كنم " . ابن لهيعه از ابوالاسود محمد بن عبد الرحمن روايت مىكند : رأس الجالوت مرا ديد و گفت : " به خدا قسم بين من و حضرت داوود هفتاد نسل فاصله است ، ولى چون يهوديان مرا مى بينند ، تعظيم مى كنند ، ولى شما با آنكه بين پيغمبر و فرزندش يك نسل بيش فاصله نيست ، فرزندانش را كشتيد ؟ "

سفير پادشاه روم

از حضرت زين العابدين ( عليه السلام ) روايت شده است : در آن هنگام كه سر حسين ( عليه السلام ) را نزد يزيد آوردند ، او مجالس مىگسارى تشكيل مى داد و سر مقدس حسين ( عليه السلام ) را مقابل خود مى داشت . يكى از روزها فرستادهء پادشاه روم - كه خود از اشراف و بزرگان روم بود - به مجلس يزيد درآمد و گفت : " اى پادشاه عرب ! اين سر از كيست ؟ " يزيد گفت : " تو را با اين سر چه كار است ؟ " گفت : " من وقتى نزد پادشاه خود برمىگردم ، هر چه ديده ام از من مى پرسد و دوست دارم داستان اين سر و صاحب آن را براى او بگويم تا او نيز در شادى و سرور با تو شريك باشد " . يزيد گفت : " اين سر حسين بن على بن ابى طالب ( عليه السلام ) است " . رومى گفت : " مادرش كيست ؟ "