تابوت ديدم و جعفر پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد ، اما همينكه مىخواست تكبير بگويد كودكى گندمگون با گيسوانى مجعد و داندانهايى پيوسته بيرون آمدند و رداى جعفر را گرفتند و فرمودند :
اى عمو ! عقب برو كه من به نمازگزاردن بر پدرم سزاوارترم . « 1 »
جعفر ، با چهرهاى رنگپريده و زرد ، عقب رفت .
آن كودك ، پيش آمدند و نماز گزاردند و حضرت ابو محمد عليه السّلام كنار آرامگاه پدرشان به خاك سپرده شدند ، سپس فرمودند :
اى بصرى ، جواب نامههايى را كه همراه توست بياور . « 2 »
آنها را به حضرتشان تقديم نمودم ، و با خود گفتم : اين دو نشانه ، باقى مىماند هميان .
پس از آن نزد جعفر رفتم در حالى كه آه مىكشيد . حاجز وشّا به او گفت : سرورم ! آن كودك كيست تا او را به خليفه معرفى كنيم . جعفر گفت :
به خدا سوگند ، هرگز او را نديدهام و او را نمىشناسم .
ما نشسته بوديم كه گروهى از اهالى قم آمدند و از امام عسكرى عليه السّلام پرسش كردند و فهميدند كه آن حضرت درگذشتهاند . آنگاه گفتند : به چه كسى تسليت بگوييم ؟ مردم به جعفر اشاره كردند ، پس بر او سلام كردند و به او تسليت و تبريك دادند و گفتند : همراه ما نامهها و اموالى است ، بگو نامهها از كيست و اموال چقدر است ؟
جعفر در حالى كه جامههايش را تكان مىداد ، برخاست و گفت : آيا از
هامش
( 1 ) . تأخّر يا عمّ فأنا أحقّ بالصّلاة على أبي .
( 2 ) . يا بصرىّ هات جوابات الّتى معك .