اتمام حجت توسط حضرت
ازدى مىگويد :
هنگامىكه مشغول طواف بودم و شش شوط را به جاى آورده ، مىخواستم شوط هفتم را به جاى آورم ، جمعى را مشاهده كردم كه در سمت راست كعبه حلقه زدهاند و جوانى خوشرو ، خوشبو و باهيبت و وقار نزد آنها ايستاده و با آنها سخن مىگويد و من كسى را مانند او نيكوسخن و شيرينكلام و خوشمجلس نديده بودم . پيش رفتم تا با او سخن بگويم اما مردم مرا راندند .
از يكى از آنان پرسيدم ، اين مرد كيست ؟ گفت : فرزند رسول الله صلّى اللّه عليه و إله است كه در هرسال يك روز ظاهر مىشود و براى خواص خود سخن مىگويد .
به آن حضرت عليه السّلام عرض كردم : سرورم ! نزد شما آمدهام تا مرا راهنمايى كنيد ، خدا راهنماى شما باشد . ريگى به من دادند و من بازگشتم . يكى از همنشينانش به من گفت : به تو چه دادند ؟ گفتم : ريگى ، و دستم را گشودم ، و ديدم طلاست . جلو رفتم تا به مقابلشان رسيدم ، آنگاه