شاعر را بشناسيم
شيخ داود پسر محمّد ، پسر أبو طالب ، مشهور به ابن ابى شافين ، جد حفصى بحرانى ، از نيكان سدهء دهم و از شخصيتهاى آراسته به مفاخر روزگار است . اشعارش در كتب ادبى و محافل عربى همهجا پراكنده و در محافل شعرى زبانزد است . هرگاه از علم سخن بگويند ، اين شخص سرآمد آن است ؛ و چون از شعر يادى كنند ، كلام او زبانزد و نمونهء اعلاست .
سيد على خان از او چنين ياد مىكند : او درياى موّاجى است كه آبش خوشگوار و دور از تلخى و آلودگى است ، ماهى پرتوافشان و شيرى غرّان است و مرتبهء فضيلت او بس بلند و نام ارجمندش از خورشيد تابان نيز نمايانتر است . در جهان علم دانشمندى بىبديل است ؛ در دنياى شعر و ادب ، تيغ كلامش را روزگار نمىتواند كند گرداند ؛ هرجا رود ، سخنش بر دل مىنشيند ؛ بوى خوش كلامش مشام جان را خوش مىدارد ؛ در ميان همروزگاران و همميهنانش كسى در توانايى و دانش ، به مقام او نمىرسد ؛ شعر او از لطافت نسيمى كه بر جامهء نازك بگذرد ، لطيفتر و از بوسههاى آبدار ، خوشگوارتر است و زيبايى كلامش همهء اين زيباييها را دربرمىگيرد و تحت الشعاع قرار مىدهد . از جملهء اشعارش اين ابيات است :
- به خدا سوگند كه من همواره به شوق عشق سخن مىگويم و شور خود را بيان مىدارم .
- اى دوست من ، هرآن لحظهاى كه مىگذرد ، در هوا و عشق به سر مىبرم .
- هنگامى كه به آهنگ عشق گوش دهم ، دل مىرقصد و من به طرب مىآيم .
- پيمانهء عشق را به دل تقديم مىدارم و او سرمىكشد .
- هركه هواى دل و آرزوى خاطر را از من بگيرد ، نابودم مىكند .
- به محبوب خود گفتم : تا به كى اين عشق ، دل مرا ويران خواهد كرد .
- تا كى در ميدان عشق و جوانى فراموشم كرده ، مرا خواهى فريفت .
- گفت : من چه گناهى دارم ؟ اين تويى كه هرگاه رخسار مرا بينى ، شعلهور مىشوى و مىسوزى .