به طرف مردم رفت . به او گفتم : ترا تنها نمىگذارم ، و همراهش رفتم و به دفاع از او كمر بستم . ما گروهى اندك بوديم و مروان سرود جنگى مىخواند .
ابو بكر بن حارث مىگويد : پندارى همين الان است كه به عبد الرحمن بن عديس بلوى مىنگرم كه پشت خود را به مسجد پيامبر اكرم تكيه داده بود و عثمان در آن وقت در محاصره بود و مروان هم به ميدان آمده هم نبرد مىطلبيد . عبد الرحمن بن عديس به شخصى كه پسر عروه « 1 » بود ، گفت : برخيز و به نبرد اين مرد برو . نوجوانى بلندبالا برخاسته به طرف مروان رفت و دامن زره خويش را بالا زد و ساق پايش را به مروان نمود ، و مروان به قصد ضربه زدن به آن حركتى كرد ، در همان لحظه پسر عروه ضربهاى به گردن مروان وارد ساخت . پندارى همين حالاست كه ديدم چرخى زد و در غلتيد و عبيد بن رفاعهء زرقى به سوى او آمد تا او را سر ببرد . ( تا آخر ماجرا همانطور كه از ابن سعد نقل شد ) .
حسين بن عيسى به نقل از پدرش گويد : « چون سه روز از عيد قربان سپرى گشت ، دور خانهء عثمان ، رضى اللّه عنه ، را گرفتند ، و او هيچ نپذيرفت جز اينكه بر حكومت بماند و بر رويهاش ، و به لشكريان و نزديكانش پيام داد تا گرد آمدند . بعد ، يكى از اصحاب پيامبر به نام نيار بن عياض كه پيرى سالخورده بود ، برخاست و عثمان را صدا زد . عثمان از فراز خانهاش نمايان گشت و او را به خدا سوگند داد كه مردم را دور سازد . در حالى كه نيار بن عياض داشت جواب عثمان را مىداد ، يكى از ياران عثمان او را به تير زد و كشت ، و پنداشتند كسى كه تير انداخته ، كثير بن صلت كندى بوده است . پس به عثمان گفتند :
قاتل نيار بن عياض را به ما تسليم كن تا او را به كيفر قتلى كه مرتكب شده ، بكشيم . گفت :
حاضر نيستم مردى را كه به من در حالى كه مىخواهيد مرا بكشيد يارى كرده ، به كشتن دهم . چون وضع را چنين ديدند ، به در خانهاش هجوم بردند و آن را آتش زدند . مروان بن حكم از خانهء عثمان با گروهى به آنان حمله كرد و سعيد بن عاص با گروهى ديگر حمله
هامش
( 1 ) . شايد اسمش عروة بن شييم بيّاع ليثى بوده باشد كه در تاريخ طبرى : 5 / 133 و طبقات ابن سعد 198 آمده است .