عوف بن سباق تاختند و آنها را در كنار خانهء عثمان كشتند .
مالك اشتر آمد تا به عثمان رسيد ، و ديد هيچكس پيش عثمان نيست . از نزد عثمان برگشت . مسلم بن كريب - از قبيلهء همدان - به او گفت : اى مالك اشتر ! تو ما را دعوت به كشتن اين شخص مىكردى تا دعوتت را پذيرفتيم ، و اينك تا به او نگريستى ، رو از او برگردانيدى . مالك به او گفت : ترا به جان پدرت دست بردار ، مگر نمىبينى بىمدافع و بىوسيله است ؟ داشت مىرفت بدنبال كارش كه ناگاه ناتل ، بردهء آزاد شدهء عثمان گفت :
اجلش رسيده ، اين به خدا مالك اشتر است كه كشور را به تمامى عليه امير المؤمنين عثمان شورانده است . خدا بكشد مرا اگر او را نكشم . اين را بگفت و به مالك اشتر حمله آورد . عمرو بن عبيد حارثى - از قبيلهء همدان - داد زد اى اشتر ! به پا كه فلانى پشت سر تست . مالك اشتر رو برگرداند ، ناتل را ديد و او را با شمشير زد تا دست چپش قطع شد ، و به عمرو بن عبيد گفت كه ناتل زخمى را دنبال كند و او نيز وى را تعقيب كرد و كشت .
مروان بن حكم دربارهء جنگ در اطراف خانهء عثمان چنين سروده است :
- در روز جنگ به آن جماعت نگفتم : مدتى دفاع كنيد ، و نيز نگفتم كه زندگى را بر مرگ ترجيح دهيد .
- بلكه به آنان گفتم : با شمشيرتان بجنگيد و نگذاريد دست كسى به آن پيرمرد برسد .
ابو مخنف مىگويد : مروان و جمعى با او مهياى جنگ گشتند . عثمان آنان را منع كرد ، ولى نپذيرفتند و به كسانى كه به خانهء عثمان درآمده بودند ، حمله بردند و آنها را بيرون كردند . عثمان را از خانهء بنى حزم زيد انصارى سنگباران كردند و در آن حال فرياد مىزدند : ما نيستيم كه ترا سنگباران مىكنيم ، اين خداست كه ترا با سنگ مىزند . در جوابشان گفت : اگر خدا مرا با سنگ مىزد ، به من مىخورد ! مغيرة بن اخنس در حالى كه رجز مىخواند ، با شمشير حمله كرد . رفاعة بن رافع در حالى كه سرود رزمى مىخواند ، به حملهء او جواب داد و با شمشير بر سر او زد و او را كشت . گفتهاند : يكى از افراد عادى او را كشته است .
مروان بن حكم در حالى كه سرود جنگى مىخواند ، به مردم حمله آورد و به چپ و
الغدير ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٢٨٩