لب باد . « 1 »
3 همو قصيدهء ديگرى دارد كه در ديوانش ثبت است بخشى از آن را در اينجا ملاحظه مىكنيد :
- خدا را ، آسمان از چه درهم نريزد و كوهها از چه روان نشود ؟
- چرا خورشيد بر خود نپيچد و اختران بر خاك نيفتد ؟
- چرا زمين بر جاى نلرزد و درياها به جوش و خروش نيايد ؟
- چرا خون به جاى اشك از چشمها جارى نگردد ؟
- رواست كه دلها در هم شكافد ، گرچه از سنگ خارا باشد .
- آن روز كريه و شوم كه در بغداد گذشت ، روزى بدان شومى و نحوست در جهان چهر نگشود .
- دجال خويى يك چشم بهپا خاست ، كوران دگر بر گرد او حمله آوردند .
- يأجوجصفت از در و بام فروريختند و به هركوى و برزن نفيرى برانگيختند .
- تا رهبران هدايت را پى سپر سازند و كودك و پيرشان را در خاك نهان كنند .
- جان زندگان را به يغما برند و مردگان را از گور برآرند .
- بر زادهء صادق آل محمد آن روا دارند كه كافران روا ندارند .
- تربت موسى را درهم شكافتند و محشر كبرى به پا كردند .
- در حريم طورش آتش كين برافروختند ، آنجا كه آتش دوزخ بر زائرانش حرام گردد .
- از شدت عناد و كين ، پيروان آل رسول را كشتند و پردهء حرمتشان را دريدند .
- آوخ بر آن خونهاى پاك كه چون سيلاب روان گشت ، صد واى بر آن سرها كه با تيغ كين از تن جدا شد !
- جرمى نداشتند ، جز آنكه وصى رسول را به سالارى خود برگزيدند .
- آنسان كه دشمنى قريش را بهانه كردند و فرمان ولايت غدير را زير پا نهادند .
هامش
( 1 ) . اين قصيده 51 بيت است . ر ك : ديوان المؤيد 245 .