8 المؤيد فى الدين ( م 470 )
( 1 ) - كاروان بار سفر بربست و او گفت :
اين نه هنگام رفتن است .
- كارت از شوخى به جد پيوست ، نه چنينم گمان بىمهرى مىرفت .
- گفتم در حالى كه دل در آتش حسرت مىسوخت و سيلاب اشك بر رخسارم روان بود .
- پدرم فدايت باد ، فرمان سرنوشت است و اقتضاى آن وعدههاى دروغين .
- تا چند گفتم و گفتم : دست از جفا و بىمهرى بردار ، كوه را هم طاقت حرمان نيست .
- پندارى رنج حرمان سهل و آسان است ، ندانى كه تا چند بر دل زارم ناگوار است .
- تو در جامهء سلامت خوش و خرم مىخرامى و من از سوز عشق درمانده و از پا فتادهام .
- گفت : اينك خرده مگير ، چندى تأمل كن كه عذر گذشتهها باز جويم . گفتم : ديگر نه جاى درنگ است .
- گفت : من بر سر پيمانم ، هرچه خواهى آرزويت برآرم . گفتم : نپندارم كه راه وفا گيرى .
- گفت : آتش درونم را دامن زدى ، آه جگرسوزم گواه اشتياق است .
- گفتم : آنچه خوارى و حرمان ديدم ، مرا بس . ديگرم آرزوى خوارى و حرمان نيست .
- هوس عشق و شيدايى از سرم رفت و لشكر پيرى بر سرم شبيخون آورد .
- اينك ياد رستاخيز به خود مشغولم مىدارد ، ديگرم هوايى در سر نيست .