( 5 )
- رأى مرا بر هم زديد ، از آن روز كه از ديدهام پنهان شديد ، روى خوش نديدم تا بازگشتيد .
- شما را با شور و شيدايى من كارى نباشد ؛ به هرچشمى بنگرم ، ممكن نيست بهتر از شما بيابم با نگاه مهرآميز و يا با نفرت و خشم . « 1 »
و نيز گويد : ابو نجيب شاعر گفت : من بيشتر اوقات ، در ملازمت وزير ابو محمد مهلبى ( م 352 ) بودم ، روزى جامههاى خود را شسته و بر روى بند نهاده بودم تا خشك شود ، وزير ، چاكرى در پى من فرستاد و من عذر آوردم ، اما عذر مرا نپذيرفت و با اصرار مرا به حضور خواند ، به دو نوشتم :
- چاكرت در زير بند عريان است ، گويا خدا نكرده شيطان است .
- جامههايى مىشويد كه چرك و فرسودگى با آنها درآميخته و به هيچ وجهى جدا نمىشود .
- جامههايى كه از دين و آيينم فرسودهتر است ، اگر مرا دينى باشد ، آنچنانكه مردم را چند دين است .
- اين حال و روزگار من بود ، قبل از اينكه احسانت دست مرا بگيرد .
- هركه مرا بيند ، روى گرداند و گويد : البته ، هرسخنى را دلايلى در ميان است :
- اين مرد كه تاروپودى از بافتهء عنكبوت بر تن دارد ، آدميزاد است ؟
وزير ، برايم جبهاى فرستاد با يك عمامه و شلوار به اضافه 500 درهم سيم . « 2 »
كتبى به شرح حال او پرداخته ، گويد : او شاعرى است كه ابو محمد مهلبى ، وزير معز الدوله را ثنا گفته و هم عضد الدوله را ، و وفاتش در حدود سال 400 هجرى است « 3 » ، آنگاه شمهاى از ابيات او را نقل كرده است .
همو ضمن ترجمهء وزير مهلبى ، داستان رختشويى مزبور را كه ما از معجم الادباء آورديم ، بازگو نموده است . « 4 »
هامش
( 1 ) . معجم الادباء : 4 / 261 .
( 2 ) . همان : 3 / 194 .
( 3 ) . فوات الوفيات 167 .
( 4 ) . همان 132 .