سعدى حجاب نيست تو آينه پاك دار ،
344 ، 386
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد ،
220
سيهروئى ز ممكن در دو عالم ،
24 ، 130
شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد ،
350
شب تاريك و بيم بوم و گردابى چنين حائل ،
328
شراب بيخودى در كش زمانى ،
134
شريعت پوست مغز آمد حقيقت ،
388
صوفى نهاد دام و سرحقه باز كرد ،
404
ظلمت از هستى است ور نه رهنوردان عدم ،
266
عارف از پرتو مى راز نهانى دانست ،
318
عاشق شو ، ار نه روزى كار جهان سرآيد ،
294
عشق آن زنده گزين كو باقى است ،
307
عشق آينهء بلند نور است ،
306
عشق روى تو در اين باديه افكند مرا ،
294
عشقهايى كز پى رنگى بود ،
299 ، 306
عكس رخ تو ، چو در آينه جام افتاد ،
275
عهد ما با لب شيرين دهقان بست خداى ،
245
غريق بحر وحدت را ز ساحل از چه مىپرسى ،
294
فاطى ! تو و حق معرفت يعنى چه ؟ ،
343
قديم و محدث از هم چون جدا شد ،
277
قديم و محدث از هم خود جدا نيست ،
277
قرب نى بالا و پستى رفتن است ،
70
كسى بر سر وحدت گشت واقف ،
262
گر پيشتر از مرگ طبيعى مردى ،
173
گرچه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست ،
328
گرچه وصالش نه به كوشش دهند ،
284
گر سالك او منازلى سير كند ،
325
لى مع اللّه وقت بود آن دم مرا ،
420
مائيم و رخ يار دل آرام و دگر هيچ ،
221
ما چونائيم و نوا در ما ز توست ،
260
ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم ،
106 ، 275
ما را ز جام بادهء گلگون خراب كن ،
134
ما عدمهائيم و هستىها نما ،
278
ما ندانيم كه دلبسته اوئيم همه ،
314
مرا تا جان بود در تن ، بكوشم ،
293
مرد زرگر را بخوان زان شهر دور ،
307
مسافر چون بود ؟ رهرو كدام است ؟ ،
318
مصطفى زين گفت كاى اسرار جو ،
164
ممكن ز تنگناى عدم ناكشيده رخت ،
122
من به صورتگر ز آدم زادهام ،
196
من خسى بىسر پايم كه به سيل افتادم ،
21 ، 283