حقيقتى است كه تعدد و تكرار ناپذيرى ، ذاتى آن است ؛ زيرا اگر قابل تكرار و تعدد باشد هر يك از آنها به چيزى از ديگرى متمايز مىگردد و معلوم مىشود كه آن حقيقت صرف ، صِرف نبودهاست . از اين رو در حقيقت صرف ، خواه از سنخ وجود باشد يا چيز ديگر وحدت ، ذاتى آن صِرف مىباشد .
اين قسم از وحدت را وحدت « حقه » مىنامند . وحدت ذات اقدس الهى از اين قبيل است . زيرا ذات او وجود محض و صِرف مىباشد و وحدت ، چيزى بيرون از او و عارض بر او نيست . ذاتاً وجود او غير قابل تعدد و تكرار است . اساساً بىنهايتِ محض ، دو و تكرار بر نمىدارد والّا بىنهايت و صِرف نخواهد بود .
و يا اينكه وحدت زايد بر ذات واحد است ، مانند انسانى كه واحد است . در اين مثال ، انسان حقيقتى است كه وحدت بر او عارض گرديدهاست و وحدت در مرتبهء ماهوى انسان ، عين ماهيت انسان نيست . بنابراين در تعريف انسان گفته نمىشود كه انسان عبارت است از « حيوان ناطق واحد » . بر خلاف واحديت در ذات اقدس الهى كه عين ذات اوست .
واحد خصوصى و عمومى
متن
والواحد بالوحدة غير الحقّة إمّا واحد بالخصوص . . . الواحد والجنس الواحد .
ترجمه
واحد به وحدت غيرحقه ، يا واحد بالخصوص است يا بالعموم . قسم اول همان واحد بالعدد مىباشد كه با تكرار آن عدد پديد مىآيد . قسم دوم مانند نوع واحد و جنس واحد .
شرح
واحدى كه وحدت ، عين ذات آن نيست - يعنى وحدت غير حقه - خود بر دو قسم است ؛ يا خصوصى است يا عمومى . واحد خصوصى مانند زيد و عمرو كه هر كدام