در ان خانه چو منزل ساخت يوسف * بساط بندگى انداخت يوسف
رخ آورد آنچنان كش بود عادت * در ان منزل بمحراب عبادت
چو مردان در مقام صبر بنشست * بشكرانه كه از كيد زنان رست
نيفتد در جهان كس را بلايى * كه نايد زان بلا بوى عطايى
اسيرى كز بلا باشد هراسان * كند بوى عطا دشوارش آسان
ثم إن زليخا اثر في قلبها الفراق وإحراق نار الاشتياق
چو قدر نعمت ديدار نشناخت * بداغ دورى از ديدار بگداخت
وصارت دارها عين السجن في عينها
به تنگ آمد دران زندان دل أو * يكى صد شد ز هجران مشكل أو
چه آسايش در ان گلزار ماند * كزان كل رخت بندد خار ماند
ز دل خونين رقم بر رو همى زد * بحسرت دست بر زانو همى زد
كه اين كارى كه من كردم كه كردست * چنين زهرى كه من خوردم كه خوردست
درين محنت سرا يك عشق پيشه * نزد چون من بپاى خويش تيشه
وكانت تتفكر في إلقاء نفسها من أعلى القصر أو شرب السم حتى تهلك وكانت لها داية تسليها وتحثها على الصبر
ز من بشنو كه هستم پير اين كار * شكيبايى بود تدبير اين كار
بصبر اندر صدف باران شود در * بصبر از لعل وگوهر كان شود پر
ثم إنها عيل صبرها فجاءت ليلة مع دايتها إلى السجن وطالعت جمال يوسف من بعيد
بديدش بر سر سجاده از دور * چو خورشيد درخشان غرقهء نور
گهى چون شمع بر پا ايستاده * ز رخ زندانيانرا نور داده
گهى خم كرده قامت چون مه نو * فكنده بر بساط از چهره پرتو
گهى سر بر زمين از عذر تقصير * چو شاخ تازه گل از باد شبگير
گهى طرح تواضع در فكنده * نشسته چون بنفشه سرفكنده
ثم لما أصبحت جعلت تنظر من رزونة القصر إلى جانب السجن
نبودى هيچكه خالى أزين كار * گهى ديوار ديدى گاه ديدار
ز نعمتهاى خوش هر لحظه چيزى * نهادى بر كف محرم كنيزى
فرستادى بزندان سوى يوسف * كه تا ديدى بجايش روى يوسف
بگشت از حال خود روزى مزاجش * بزخم نشتر افتاد احتياجش
ز خونش بر زمين در ديدهء كس * نيامد غير يوسف يوسف وبس
بكلك نشتر أستاذ سبك دست * بلوح خاك نقش اين حرف را بست
چنان از دوست پر بودش رگ وپوست * كه بيرون نامدش از پوست جز دوست
خوش آنكس كورهايى يابد از خويش * نسيم آشنايى يابد از خويش