يكديگر تفاوت داشته باشند ولى در علم به قوانين الهى و تفسير قرآن كريم يكسانند ، چنان كه امام صادق عليه السّلام ميفرمايد :
« قلت له الأئمّة بعضهم اعلم من بعض قال عليه السّلام نعم و علمهم بالحلال و الحرام و تفسير القرآن واحد »
« 1 » و كتاب خداوند را چون ديگر نوشتار يا گفتار نمىتوان محسوب داشت زيرا همواره گوينده از گفتارش جدا و نويسنده از نوشتارش بيرون است و هنگامى كه پرده گفتار كنار رفت گوينده ظهور مىنمايد كه :
« المرء مخبوء تحت لسانه »
« 2 » و زمانى كه پوشش نگارش و نوشتار بدرآيد اندام نويسنده جلوه مىكند كه :
« رسولك ترجمان عقلك و كتابك ابلغ ما ينطق عنك »
« 3 » كه وجود هر يك از متكلم و كاتب محدود بوده و از محدوده كلام و كتاب خود نيز بيرون مىباشد ، از اين جهت بايد از حجاب گفتار و نوشتار گذشت تا به گوينده و نويسنده رسيد و چه بسا آن گوينده يا نويسنده درست در كسوت گفتار در نيايد و بطور كامل در پوشش نوشتار ، خود را ارائه ندهد ، ليكن خداوند سبحان كه از هر نورى روشنتر است تحت هيچ حجابى مستور نيست و از محدودهء هيچ موجودى بيرون نخواهد بود ، بنا بر اين لطيفترين تعبيرى كه درباره كلام و كتاب خداوند سبحان مطرح مىباشد همان تجلَّى است كه احتمال هر گونه تجافى را از بين مىبرد و زمينه هر گونه شناخت عميق را فراهم مىنمايد كه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود :
« فتجلَّى لهم سبحانه فى كتابه من غير ان يكونوا رأوه بما اراهم من قدرته . . . »
« 4 » و آن موحّدى كه تا با چشم جان و حقيقت ايمان ، خداى خود را نبيند او را نمىپرستد
« . . . أفاعبد ما لا ارى »
« 5 » تا با چشم دل گوينده را هم نبيند كلامش را نمىپذيرد ، او اوّل متكلم را مىبيند بعد كلامش را مىشنود ، چه اينكه پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله در معراجهاى خويش اوّل حقيقت را با دل مىيافت بعد با چشم مىديد يعنى محسوس اولياى الهى مسبوق به عقل آنها است و يك حقيقت اول معقول آنهاست سپس محسوس آنان مىشود بر خلاف ديگران كه معقول آنها مسبوق به حسّ است و يك واقعيت از رهگذر حسّ به عقل آنها راه مىيابد ، لذا منطق آنان اينست كه : « من فقد حسّا فقد علما »
هامش
( 1 ) بحار ط بيروت ج 89 ص 95 .
( 2 ) نهج البلاغه صبحى صالح ص 545 .
( 3 ) نهج البلاغه صبحى صالح ص 528 .
( 4 ) نهج البلاغه صبحى صالح ص 204 .
( 5 ) نهج البلاغه ص 258 .