مؤلف دو دليل بر مطلب اقامه مىفرمايند : دليل اول را با يك صغرى و كبرى به انجام مىرسانند . صغرى عبارت است از اين كه ماده قوّهء محض است و فعليت آن فقط در قوّهء محض بودن است و فعليت ديگرى ندارد .
كبراى دليل عبارت از اين است كه هر چه موجود شود ملازم با فعليت است ؛ زيرا هر موجود از يك واقعيت معينى برخوردار هست و ما موجودى كه از هر واقعيت و فعليتى تهى باشد نداريم .
نتيجه مىگيريم كه ماده اگر بخواهد موجود باشد به دليل آن كه قوّه محض است به تنهايى نمىتواند موجود شود ، بلكه به چيزى نيازمند است كه به آن فعليت و تحصل ببخشد و آن را موجود كند . و آن چيزى نيست جز « صورت » . خواه آن صورت جسميه باشد كه اولين صورت عارض بر ماده است يا صورتهاى طبيعى و نباتى و حيوانى و انسانى كه پس از صورت جسميه بر ماده عارض مىشوند .
دليل دوم
متن
وأيضاً لو وُجدَتْ المادّة مجرّدةً . . . في ذاتٍ واحدةٍ ، وهو محالٌ .
ترجمه
و نيز اگر ماده ، مجرد از صورت يافت شود به تحقيق در وجود خود فعليت داشتهاست ، در حالى كه او محض قوّهء اشياء بودن است . و اين اجتماع متنافيين در ذات واحده مىباشد كه محال است .
شرح
اين دليل نيز برگرفته از صغرى و كبراى دليل سابق است . گفتيم ماده قوهء محض است . از سوى ديگر اگر به تنهايى بتواند موجود شود اين بدين معناست كه در وجود يافتن فعليت دارد ؛ يعنى قوّهء محض نيست ؟ و اين اجتماع دو امر متنافى در ذات واحد است ؛ زيرا به حكم ماده بودن ، قوّهء محض است و به حكم موجود بودن ، امر