است يا كثير ، موجود يا بالفعل است يا بالقوه . مجموع اين مباحث ، خارج از قلمرو موجوديت مطلقه نيستند . و ما مجموع اين سرى مباحث را فلسفه مىناميم .
شرح
همانطور كه خود وجود موجود است صفات و احوال او هم موجود است ، لكن صفات آن گاهى مساوى با خود وجود هست ، مانند آنكه بگوييم « الموجود خارجىٌ واحدٌ فعلىٌ » كه خارجيت و وحدت و فعليت ، مساوى موجود مىباشند . و گاهى اخص از موضوع هست ، مانند آنكه مىگوييم « الموجود علةٌ » . در اينجا عليت ، اخص از « موجود » هست ، لكن عليت و معلوليت با هم ، مساوى « موجود » مىشوند .
در اينجا بايد توضيحى دربارهء لفظهاى خارجى ، واحد و فعلى داده شود .
خارجيت دو معنا دارد :
1 . يكى معناى خاص آن است ، كه نقطه مقابل ذهنى قرار دارد . وقتى مىگوييم زمين و آسمان و انسان و نبات ، خارجى هستند ، يعنى اينها امورى هستند كه در خارج از ذهن ما تحقق دارند و منشأ آثار ويژهاى مىباشند . نقطه مقابل اين امور ، مفاهيمى است كه فقط به عنوان مفهوم ، تحقق ذهنى در ظرف ذهن ما دارند و آثار خارجى بر آنها مترتب نمىشود ، بلكه آثار وجود ذهنى ، مانند كليت و نوعيت و غيره ، بر آنها مترتب مىشود .
2 . ديگرى معناى عام است ، كه عبارت باشد از منشأ اثر بودن خواه آن اثر خارج از ذهن باشد يا در ذهن . و به عبارت ديگر به معناى طارد عدم و واجدِ هويت وجودى بودن و نقطه مقابل عدم قرار گرفتن .
در اينجا مراد از خارجيت ، معناى دوم است . و به اين معنا ذهن ، خود خارج محسوب مىشود . پس خارجيت مطلقه يعنى خارجيتى كه منشأ اثر باشد ؛ چه در ذهن ، چه بيرون از ذهن . طبيعتاً خارجيت به اين معنا كه اطلاق آن ، ذهن و خارج را شامل مىشود ، مساوى با موجوديت مىشود ؛ زيرا موجود يا در ذهن است يا در
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 58
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٥٨