جزئى نمىتوانيم به حكم جزئى ديگر يا به حكم كلى نائل شويم . از اين رو ، در منطق گفتهاند « الجزئى لايكون كاسباً و لا مكتَسباً » يعنى از مطلب جزئى نمىتوان يك مطلب كلى را كسب كرد و جزئى نمىتواند كسب كننده حكم كلى باشد . همانگونه كه در مسير كشف حقايق به دنبال احكام جزئى نمىرويم ، بلكه در پى احكام كلى هستيم ، پس جزئى مطلوب و مكتسَب ما نيز نيست . « 1 »
بنابراين اگر از شناخت احوال كلى موجود به شناخت موجودات جزئى و تميّز آنها از آنچه موجود نيست مىرسيم ، اين نه از باب آن است كه به دنبال كشف جزئيات هستيم ، بلكه از باب استنتاج احكام جزئى از احكام كلى و به عبارت ديگر انطباق حكم كلّى ، بر افراد آن هستيم .
تساوى احكام فلسفه با موضوع فلسفه
متن
ولمّا كان من المُستحيل أن يتّصفَ . . . هذه الأبحاث ، هو الذى نسمّيه « الفلسفة » .
ترجمه
چون محال است كه موجود به حالاتى كه آن حالات معدوم باشند متصف شود ، لذا احكام و حالات وجود منحصر خواهند شد در احكامى كه آنها مساوى « موجود من حيث هو موجود » باشند ، مانند « خارجيت مطلقه » ، « وحدت عامّه » و « فعليت كليّه » ؛ كه همهء اينها مساوى موجود مطلق هستند .
يا اگر اخص از موجود مطلق هستند ، آنها و احكامى كه نقطه مقابل آنها هستند ، روى هم رفته مساوى با موجود مطلق مىباشند ، مانند آنكه بگوييم موجود يا خارجى است يا ذهنى ، موجود يا واحد
هامش
( 1 ) . به منطق شرح منظومه مراجعه شود . حكيم سبزوارى ، فصلى در آنجا آورده با عنوان « فى لمّيّة عدم اعتبار الشخصية فى العلوم » . و چه خوش سروده :قضيةٌ شخصيةٌ لاتَعتبر * اذْ لاكمالَ فى اقتناصِ مادثِرَ
بل ليس جزئىٌ بكاسبٍ ولا * مكتسبٍ بل كسرابٍ فى الفلا