واجد خود و فاقد غير خود مىشود . و چون مركب مىشود به اجزاى خود ، محتاج مىگردد . و چون محتاج شد ممكن خواهد بود نه واجب . و اين ، خلاف فرض است .
پس او خداوندى است كه وجود محض است و داراى تمام كمالاتى كه در هستى تحقق دارد مىباشد و هيچ نوع تركيب و يا آميختگى با عدم ندارد .
وحدت واجب تعالى ، وحدت صرف است
متن
وثانياً : أنّه واحدٌ وحدة الصرافة . . . « إنّه واحد لا بالعدد » .
ترجمه
مطلب دوم اينكه واجب تعالى واحد است و حدت صرف ، كه وحدت حقه ناميده مىشود ؛ به اين معنا كه هرچه را كه دوم براى او فرض كنى از او ضرورتاً به كمالى كه در اولى نيست ، متمايز خواهد بود . ناگزير ذات او مركب از وجود و عدم خواهد گشت و از محض وجود و صرف هستى خارج خواهد شد . در حالى كه فرض بر اين بود كه او صِرف الوجود است . و اين ، خلاف فرض است .
پس او در ذات خالص خود به گونهاى است كه هرچه را دوم براى او فرض كنى به همان اول ، عود خواهد كرد . و اين همان مقصود سخن حكماست كه مىگويند : « او واحد غير عددى است . »
شرح
در نكتهء قبل ، صرافت وجود را تقرير فرمودند و در اين نكته وحدت حقهء حقيقيه را تقرير مىنمايند . لازم به ذكر است كه وحدت داراى اقسامى است :
1 . واحد شخصى مانند زيد و عمرو در اين واحد فرض تعدد وجود دارد
2 . واحد نوعى مانند انسان و فرس و بقر
3 . واحد جنسى مانند حيوان
4 . واحد صنفى مانند بازرگان ونويسنده
5 . واحد به وحدت حقهء حقيقيه