چون ضرورت ولاضرورت از معانى روشنى هستند كه در نفس آدمى به ارتسام اولى مُرتَسم مىگردند .
و به خودى خود ، واضح و مفاهيم ديگر به واسطهء آنها شناخته مىشوند .
از اين جهت هر كسى كه كوشش كرده كه از آنها ، تعريف حقيقى ارائه دهد ، به « دور » دچار شدهاست . مثل آنكه گفته شدهكه : ممكن ، چيزى است كه ممتنع نباشد . يا واجب آن است كه از فرض عدم آن محال لازم آيد يا عدم « 1 » آن محال باشد . يا ( در تعريف محال گفته شده كه ) محال آن است كه واجب نباشد و غير اين تعاريف .
شرح
تعريف ، تقسيم مىشود به تعريف حقيقى و لفظى . تعريف حقيقى افاده كننده كُنه ماهيت شىء است كه به حد يا رسم ، موسوم است . حال اگر تعريف از چيزى باشد كه در خارج ، وجود دارد نامش را تعريف به حسب حقيقت مىگذاريم . و اگر در خارج ، وجود نداشته باشد يا آنكه در وجود آن ترديد داشته باشيم آن را تعريف شرح الاسمى مىناميم . بنابراين ، تعريف شرح الاسمى قسمى از تعريف حقيقى محسوب مىشود .
اصطلاح ديگرى هم در تعريف شرح الاسم هست كه آن را قسيم تعريف حقيقى قرار مىدهند كه مرادف با تعريف لفظى است . در اينجا مراد از شرح الاسم همان معناى لفظى است كه مىخواهيم از ميان معانى متعدد به معناى مرتكز آن در ذهن اشاره كنيم . مانند آنكه مىپرسيم : سُعدانه چيست ؟ در جواب مىگوييم ، گياهى است .
معناى گياه را از قبل مىشناسيم اما نمىدانيم كه مدلول لفظ سعدانه ، همان گياه است .
اين تعريف را « شرح الاسم » و « شرح اللفظ » مىناميم . « شرح اللفظ » يكى از پاسخهايى است كه به سؤال از « ماهو » داده مىشود .
گفته شد كه ضرورت و امكان و امتناع از معانى بديهيه است . هر كس ، وجوب
هامش
( 1 ) . شيخ الرئيس در نجات واجب تعالى را چنين تعريف نموده است ، ر . ك : ص 224