لب و دهان ، آشنا خواهد شد .
آرى ، هر چند يك بار ، براى ريحانهء خود - حسين - در خانهء زنان خود ، عزا ميگرفت . و هر وقت ، اندوهش شدّت مييافت ، حسين خود را در آغوش ميگرفت و او را به مسجد - در مجمع اصحابش - ميآورد . در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود ، و در حالى كه تربت كربلا ، به دستش بود ، كودك شيرخوار خود - حسين - را باصحاب خود نشان ميداد و ميگفت :
« تحقيقا امّت من اين فرزندم را ميكشند ، و اين خاك كربلاى او است ! . »
و يا تربت او - و خاك كربلا - را ميگرفت و آن را مىبوئيد و ميگريست و جريان كشته شدن و قتلگاهش را به زبان ميراند ، و ميگفت :
« بوى اندوه و بلا ! »
و يا ميگفت :
« واى از اندوه و بلا ! » .
و يا ميفرمود :
« كربلا ، سرزمين اندوه و بلا ! »
و يا ميفرمود :
« بآنخدائيكه جان من در دست وى است ، ( موضوع حسين ) مرا اندوهناك مىكند كيست كه بعد از من ، - حسين - مرا ميكشد ؟ ! »
و يا حسين را در دامن خود مىنشانيد و در حالى كه تربت گلگون او در دستش بود و گريه ميكرد ، ميفرمود :
« ايكاش مىفهميدم ، بعد از من ، چه كسى ترا ميكشد ؟ ! » « 1 » .
و « صدّيقه طاهره » را مىبينيد كه وقتى پدر بزرگوارش خبر ميدهد از اينكه او
هامش
( 1 ) - به زودى همه احاديث اين موضوعات ، با عين عبارات و سندها و مصادر آن ، از نظر خوانندهء گرامى خواهد گذشت .