هنگامى كه شاه هرمز بهرام ، سپهسالار دشمن ، را درهم مىشكست ، خسرو وليعهد او با لشكر شاه خدمات بزرگى در سركوب خيانتكاران كرد ، و پس از اندكزمانى هم به جانشينى پدر بر تخت نشست . از سويى نيز هنگام اين لشكركشى شيرين اشكريزان براى خسرو دلتنگى مىنمود . داستان چنين آغاز مىشود . مىگويند كه بهرام چون شكست خورد به چين آن روزگار گريخت ، و به اميرى در آن سرزمين پناه برد . « 1 »
جشن هزارهء فردوسى شاعر ايرانى در سال 1934 ( 1313 خورشيدى ) در ايران برگزار شد و چهل و دو تن از خاورشناسان كشورهاى ديگر در تهران جمع آمدند و مراسمى بسيار شكوهمند برپا داشتند .
يكبار كه شاه خسرو با اميران و شهزادگان عرب كه براى آوردن خراج به دربار ايران آمده بودند به شكار مىرفت ، از روى اتفاق از نزديك سراى شيرين گذشت . « 2 » شيرين چون از آمدن او شنيد جامهاى سوزندوزى شده و جواهرنشان دربر كرد ، تاجى بر سر نهاد و بيرون آمد . « 3 » او خسرو را كه ديد ، دلتنگى خود و دريغ بر روزگار
هامش
( 1 ) . براى « داستان خسرو پرويز و شيرين » بنگريد به شاهنامه ، جلد نهم ، بيت 3417 ( ص 2868 ) و پس از آن ، و نيز بخش پيشتر آن .
( 2 ) .بدانگه كه شد بر جهان شهريار * ز شيرين جدا بود يك روزگار
به گرد جهان بر بىآرام بود * كه كارش همه رزم بهرام بود
چنان شد كه يكروز پرويز شاه * همى آرزو كرد نخجيرگاه
بياراست بر سان شاهنشهان * كه بودند ازو پيشتر در جهان
همى راند با تاج و با گوشوار * بزر بافته جامهء شهريار( شاهنامه ، بيتهاى 3435 تا 3460 )
( 3 ) .چو بشنيد شيرين كه آمد سپاه * به پيش سپاه آن جهاندار شاه
يكى زرد پيراهن مشكبوى * بپوشيد و گلنار گون كرد روى
يكى از برش سرخ ديباى روم * همه پيكرش گوهر و زرش بوم
به سر بر نهاد افسر خسروى * نگارش همه گوهر پهلوى
ز ايوان خرم بيامد به بام * به روز جوانى نبد شادكام-