مسلمانى كه در ميانِ اسيران بدر خويشاوندى داشت مىبايست او را به دست خويش بكشد تا احَدى از آنان باقى نَمانَد « 1 » .
پيامبر صلى الله عليه و آله با اطاعت از وحى - كه با رحمت و حكمت همسو بود - از اين رأى روى برگرداند .
از آنجا كه بعضى از مكاتب فقهى و تاريخى را چاپلوسانِ دربار نوشتهاند ( پس از آنكه اصول آن در زمانِ شيخين ترسيم شد ) بعضى از مورّخان و محدّثان از منزلتِ پيامبر صلى الله عليه و آله كاستهاند تا در مقابل بتوانند كارهاى ابوبكر و عمر را توجيه كنند . از اين رو اين سخن را مطرح مىسازند كه آنچه را آن دو بر زبان آوردند تفسير آيهاى است كه در اين واقعه نازل شد .
بر اساس پندار اينان ، اين آيه كه مىفرمايد :
ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ
« 2 » ( شايستهء هيچ پيامبرى نيست كه [ براى فديه گرفتن از دشمنان ] اسيرانى بگيرد مگر اينكه شمار زيادى از آنان را بكشد ) در تهديد پيامبر و اصحابش فرود آمد كه به گمان اينان - متاع دنيا را بر آخرت برگزيدند ( اسير گرفتند و پيش از آنكه در زمين كشتار كنند ، از آنان فديه ستاندند ) و ادعا نمودند كه در آن روز جز عُمَر كسى ديگر از خطا مصون نماند .
ما نمىخواهيم درباره تفسير اين آيه سخن را به درازا كشيم ، از اين رو به آنچه سيّد شرف الدين گفته است بسنده مىكنيم ، ايشان مى گويد :
اين پندارى دروغ است كه پيامبر صلى الله عليه و آله اسير گرفت و پيش از كشتنِ شمار زيادى از كافران ، فديه ستاند . آن حضرت زمانى به اين كار دست يازيد كه مهتران قريش و
طاغوتهاى قَدَرِ آنها را ( مانند ابوجهل ، عُتْبَه ، شَيْبَه ، وليد ، حَنْظَلَه ) از پادرآورد و تا هفتاد تن از رؤساى كفر و پيشوايان گمراهى را به قتل رساند .
هامش
( 1 ) . صحيح مسلم 3 : 1385 ، حديث 1763 ؛ مسند أبى عوانه 4 : 255 ، حديث 6692 ؛ السنن الكبرى ( بيهقى ) 6 : 320 ، حديث 12622 .
( 2 ) . انفال / 67 .