بتراب مستحيل گرديده .
حضرت حسين بن على عليه السّلام دست خود از دست آن لئيم كشيد و گفت : خداى متعال روى تو و أيّام پيرى ترا بأقبح حال گرداند ، و اگر نعمان بن بشير در آن مكان حاضر نبودى و دست پدرت را گرفته به مدينه نرسانيدى هر آينه أبا سفيان در همان قبرستان هلاك گشتى .
پس اينست حال تو اى معاويه ، آيا آنچه از أوصاف ذميمهء تو كه مذكور شده هيچ ميتوانى كه از آن چيزى را بما ردّ كنى و گوئى كه يكى از آن صفت در شما نيز موجود است و نيز قدرت و استطاعت دفع و رفع لعنت ربّ العزّت و نبىّ الرّحمة از خود و پدرت ندارى .
يا معاويه پدرت با آن همه شرارت ذات چون اراده نمود كه در سلك أهل اسلام منخرط گردد بوى شعر به جهت منع او از اسلام گفته بنزد او فرستادى كه مروىّ و معروف در ميان قريش است و چندان سعى در صدّ و منع او از شرف اسلام نمودى تا او را از آن سعادت محروم گردانيدى .
و ديگر از آن جمله وقتى كه عمر بن الخطَّاب ترا والى شام و اهتمام مهام سكنهء آن مقام را در حوزهء سعى و انجام تو مقرّر داشته با او خيانت ظاهر كردى چنان كه حقيقت آن بر همگنان واضح و عيان است .
و چون عثمان ترا والى گردانيد با او نيز به همان عنوان سلوك كردى ، و مردم را در شك و گمان انداختى .
و بعد از آن ازين بزرگتر جرأت تو بر حضرت ايزد أكبر و سركشى و تكبّر تو آنست كه با حضرت ولىّ ايزد داور أمير المؤمنين حيدر مقاتله و مجادله بواسطهء خلافت نمودى و حال آنكه عالم و عارف و شاهد و واقف بسوابق فضل و حال و
الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 39
مساهمون: أحمد بن علي الطبرسي
ص٣٩