مستقلّ و مستكل نخواهند شد .
امّا اى عمر بن الخطَّاب تو ايشان را راضى گردان .
راوى گويد كه : چون دانست كه مرتضى على عليه السّلام طرف پسر را بواسطهء عمر نخواهد گذاشت خصوصا در اين أمر كه حقّ به طرف آن دو سبط سيّد البشر باشد ، بناء عليه از آمدن اظهار ندامت نموده بمسكن خود مراجعت فرمود .
چون بيرون آمده در راه به عثمان بن عفّان و عبد الرّحمن بن عوف رسيد .
در آن حال ابن عوف گفت : يا أبا حفص با بنى هاشم چه كردى شنيده شد كه حجّت ميان تو و ايشان به طول انجاميد بيان نمائيد كه بالأخره أمر بچه مشيّت يافته منتهى گرديد ؟
عمر گفت : اى عبد الرّحمن هيچ أحدى را قدرت حجّت بر ابن أبى طالب و فرزندان او نيست .
عثمان گفت : كه ايشان اى عمر بنو عبد منافاند كه در سخن بغايت سمين و تمام و ساير النّاس در كلام خشك و نافرجامند .
عمر گفت : اى عثمان من حمق و خفّت عقل كه از تو ديدم تعداد آن نميتوانم نمود آيا الحال تو افتخار بحمق خود ميكنى ؟
عثمان در آن حال دست دراز كرد و گريبان عمر محكم بگرفت و بپيش كشيد بعد از آن بنشست و دست از نزد خود دور كرد .
آنگاه گفت : يا بن الخطَّاب گوئيا تو منكرى به آنچه در باب اين جماعت گفتم مقدّمات اين طايفه كالشّمس في رائعه النّهار و آشكار است .
الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 106
مساهمون: أحمد بن علي الطبرسي
ص١٠٦