كنى ، ممكن است حضرت مسيح ومادرش مريم بر من لطفى نمايند ومرا عافيت بخشند . قيصر چنين كرد ومليكه اظهار بهبودى نمود .
پس از آن مليكه چهار شب در خواب ديد كه سيده نساء ، حضرت زهراء عليها السّلام با مريم عليها السّلام با هزاران حورى بهشتى به ديدنش آمدند ، ومليكه تشهد گفت وبه دين اسلام مشرف گرديد . سپس أبو محمد ، امام عسكرى عليه السّلام شبها به خواب مليكه مىآمد وشبى به أو فرمود : جدّت ( يعنى قيصر ) لشكرى به طرف مسلمانان خواهد فرستاد . تو به همراه چند كنيز در زمره خدمتكاران برو .
پس از شكست لشكر روم ، مليكه در سلك اسرا به بغداد برده شد . امام على النقى عليه السّلام فردى به نام بشر بن سليمان نخّاس « 1 » 159 را جهت خريدارى مليكه به بغداد گسيل داشت .
داستان چگونگى خريد مليكه ( نرجس ) وآنچه اين بانوى گرامى براي بشر بن سليمان نقل كرده ، بسيار طولانى است وجهت اختصار از ذكر آن صرفنظر مىشود . « 2 »
بشر گويد : چون أو ( نرجس ) را به خدمت امام على النقى عليه السّلام بردم ، حضرت به أو فرمود :
خداوند عزت اسلام وذلت مسيحيت وشرف أهل بيت محمد صلّى اللّه عليه واله را چگونه به تو نشان داد ؟ .
نرجس گفت : چگونه وصف كنم ، اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه واله ، چيزى را كه شما بهتر از من آگاه هستيد . حضرت عليه السّلام فرمود : مىخواهم تو را اكرام كنم وگرامى دارم ، كداميك بهتر است ، ده هزار درهم يا بشارت شرف ابدى ؟ نرجس گفت : بشارت را مىخواهم . حضرت عليه السّلام فرمود : بشارت باد تو را به فرزندى كه پادشاه مشرق ومغرب شود وزمين را پر از عدل وداد كند ، بعد از آنكه پر از ظلم وجور شده باشد . نرجس گفت : از چه كسى باشد ؟ امام على النقى عليه السّلام فرمود : از كسى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه واله تو را ، در فلان شب از فلان ماه ودر فلان سال خواستگارى نمود . نرجس گفت : از مسيح ووصيش ؟ سپس حضرت عليه السّلام از أو پرسيد كه حضرت مسيح ووصىاش تو را به ازدواج چه كسى درآوردند ؟ نرجس گفت : براي فرزندت أبو محمد . حضرت عليه السّلام فرمود : أو را مىشناسى ؟ نرجس عرض كرد : از شبى كه به دست بهترين زنان ، سيدة نساء ( فاطمه زهرا ) مسلمان شدم ، شبى نگذشته است كه أو به ديدن من نيامده باشد .
سپس أبو الحسن ، امام على النقى عليه السّلام ، خواهرش حكيمه را خواست وفرمود : أو را به منزل خود
هامش
( 1 ) . نخّاس بهمعناى بردهفروش است يا كسى كه در اين كار تبحر دارد .
( 2 ) . ر . ك : كمال الدين : 2 ، 419 - 422 ؛ رياحين الشريعة : 3 ، 28 و 29 ؛ بحار الأنوار : 51 ، 7 .