جهان جود ودرياى فضيلت * كه فضل از طبع أو جويد وسيلت
مبارك مقدم ومنصور رايت * كه از فضل خدا دارد هدايت
ز جودش سايلان را گشته « 1 » دلشاد * جنابش زايران را كعبهء داد
مثالش رونق ديوان ودفتر * نشانش معجز بيضاى أزهر
نبودم پيشكش را هيچ مالي * از اين كردم زطبع خود سؤالي
جواب از طبع خود حالي شنيدم * وز آن بهتر مجالي خود نديدم
كه أمير المؤمنين شاه طريقت * كتابي گفته است اندر حقيقت
نهاده نام أو نثر اللئالي * به ترتيب حروف است بر توالى
معاني لطيف بكر دارد * بداند هر كسى كو فكر دارد
بر اندازم نقاب از چهرهء جور * بگويم ترجمه چون در منثور
ز فيض لطف اين ألفاظ غرا * كه گردد مستمع را جان مطرّا
براي فرق اين صدر معالى * نثارى سازم از نثر اللئالي
مبارك باشد آن تارك معيّن * كه از لفظ ولى گردد مزيّن
ز ابن الساوجى باشد نشانه * بماند يادگارى در زمانه
دعاگوى قديم است اى خداوند * بمانده در صفاهان در غمى چند
ندارد هيچ كس ، أو را تو كس باش * به لطف وجود خود فريادرس باش
هامش
( 1 ) . در نسخه چنين است وظاهراً « كرده » صحيح باشد .