246 از معاذ ابن جبل ج 5 / 433 از عبدالله ابن عدى آورده است ، در تيسير الوصول 1 / 20 ، همين روايت را از عبدالله بن عمر نقل مىكند ، سپس مىگويد :
اين روايت را مسلم و بخارى نيز آوردهاند و از عبدالله هم نقل مىكند سپس مىگويد : اين روايت را مالك نيز نقل كرده است .
باز ابو هريره از رسول خدا ( صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل مىكند كه فرمود : من مأمورم كه با مردم بجنگم تا « لا إله الا الله » بگويند و هر كس « لا إله الا الله » گفت ، جان و مالش در امان خواهد بود مگر حق الناس به وى تعلق بگيرد و حساب اعمال او با خداست .
اين روايت را مسلم ، ابو داوود ، ابن ماجه ، ترمذى ، نسائى ، احمد ، طيالسى و بخارى نيز نقل كردهاند . « 1 »
اوس بن اوس ثقفى مىگويد : ما ، در مسجد مدينه بوديم كه پيامبر خدا ( صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد گرديد ، در آن هنگام مردى به نزد وى آمد و سخنى گفت كه ما نفهميديم ، پيامبر ( صلى الله عليه و آله و سلم ) در جواب وى وى فرمود : برو و بگو او را بكشند . بعد از اين فرمان ، دوباره آن مرد را به پيش خود خواند و گفت : شايد او به وحدانيت خدا و رسالت من شهادت مىدهد .
آن مرد گفت : آرى ! رسول خدا ( صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود : حالا كه چنين است ، برو به آنان بگو كه از كشتن او
خوددارى كنند و رهايش سازند زيرا مأموريت دارم كه با مردم بجنگم تا به وحدانيت پرودگار و رسالت من گواهى دهند . هر وقت به اين دو حقيقت اعتراف كردند ، مال و جانشان محترم و محفوظ خواهد بود مگر حقى به آنان تعلق گيرد و حساب اعمالشان با خداست .
اين روايت را ابو داوود ، طيالسى ، احمد دارمى و تحاوى نقل كردهاند . « 2 »
هامش
( 1 ) . صحيح بخارى 8 / 50
( 2 ) . كنزالعمال 1 / 375 .