( 1 ) ابراهيم خواص رحمة اللّه عليه گفت يك روز سخت تنگ دست بودم و ضجر گشته از درويشى . در مدينه رفتم و خواستم كه به نزديك تربت رسول عليه السلام روم و آنجا از حال خويش شكايت كنم . هاتفى از پس تربت آواز داد كه : لا تضجرنا يا با اسحق . ما را تنگ دل مگردان يا با اسحاق . ( 2 ) آوردهاند كه زنى بيامد به نزديك تربت رسول عليه السلام و گفت : يا رسول اللّه ، ابليس مرا وسوسه مىكند و مىگويد چند تعذيب نفس خود كنى ، با كم كن اين عبادت .
پس هاتفى از جانب تربت آواز داد كه : ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا . پس اين زن ترسان و لرزان از پيش تربت باز گرديد و گفت كه به خدا كه بعد از آن هرگز ابليس آن وسوسه نكرد مرا .
( 3 ) از بعضى مجاوران مدينه آوردهاند كه شيخى از جانب خراسان بيامد و از درى در آمد كه آن را باب جبريل گويند و زيارت تربت رسول عليه السلام بكرد و هم از آن در باز گرديد كه آمده بود .
من او را گفتم كه اين راه مكه نيست كه مىروى . گفت : من به مكه نمىروم كه اين بار به زيارت رسول عليه السلام آمدهام . چون با خانهء خود روم بار ديگر به مكه روم . ( 4 ) از بعضى مجاوران مدينه آوردهاند كه گفت سه سال به مدينه مجاور بودم و آنجا پيرى بود كه البته به زيارت تربت رسول عليه السلام نمىآمد . من او را گفتم يك روز كه سه سال است تا من اينجا مقام كردهام و ترا نديدم
b
66
I
كه زيارت تربت رسول عليه السلام كردى ، سبب چيست ؟ شيخ گفت :
اى سبحان اللّه ، من هفت سال است تا اينجاام و زهره نمىدارم كه فرا پيش روى رسول عليه السلام روم از هيبت و بزرگ داشت رسول صلى اللّه عليه . ( 5 ) آوردهاند كه مجاورى بود به مكه ، او را ابو حامد الهروى گفتندى . او گفت شنيدم از استاد خويش عبد اللّه الطبرى كه گفت به مدينه گندنا خورده بودم و خواستم كه زيارت گور رسول عليه السلام بكنم با خود گفتم رسول عليه السلام نهى كرده است از خوردن گندنا و در مسجد رفتن . پس با خود گفتم رسول عليه السلام از دنيا رفته است از گندنا نرنجد . پس فرا پيش تربت رسول رفتم