تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
عليه السلام گفت من خاتم پيغمبرانم و مسجد من خاتم مسجدهاى پيغمبران است و سزاوارترين مسجدها است كه آن را زيارت كنند . و از جايگاههاى دور بدانجا رحلت كنند پس از مسجد حرام . ( 1 ) آورده‌اند كه ابن عمر رضى الله عنهما روايت مىكند كه امير المؤمنين عمر چون آوازها شنيدى بلند گشته در مسجدها گفتى بپرهيزيد از آوازهاى بلند در مسجد و در اين مسجد ما نبايد كه آواز بلند كنند . ( 2 ) سايب بن يزيد روايت مىكند كه من در مسجد رسول عليه السلام خفته بودم همى ناگاه كسى مرا بيدار كرد . چون بديدم عمر بن الخطاب رضى الله عنه بود مرا گفت برو آن دو مرد را به من آر . من برفتم و ايشان را بياوردم عمر بن الخطاب ايشان را گفت : كيستيد شما و از كجائيد ؟ گفتند : از اهل طايفيم . گفت : اگر شما از اهل اين شهر بودى شما را سخت بزدمى تا در مسجد رسول عليه السلام چرا آواز بلند مىكنيد . ( 3 ) و آورده‌اند كه عمر بن عبد العزيز چون در مسجد رسول رفت او را گفتند : در حجرهء عايشه جاى يك گور مانده است ، اگر تو فرمائى آنگاه كه ترا وفات رسد ترا آنجا دفن كنند . عمر بن عبد العزيز گفت به خدا كه اگر از آسمان در افتم بر ميان سر دوست‌تر از آن دارم كه در خاطر من بگذرد كه گور من در حجره‌اى باشد كه تربت رسول صلوات الله آنجا باشد
a
58
I
يعنى خود را محل آن نشناسم كه در جوار روضهء رسول شايد كه باشم . ( 4 ) و آورده‌اند كه ابو معاوية الاسود در مسجد رسول عليه السلام رفت به زيارت . پس آنجا بيفتاد و بيهوش شد . چون به هوش باز آمد گفت مرا از اينجا بيرون بريد كه من مىترسم كه بميرم و در جوار رسول عليه السلام مرا در گور كنند . پس زمين مرا براندازد و قبول نكند و رسوا باشم و مرا بيرون كنند كه من از آنها نيستم كه زمينى كه رسول را عليه السلام قبول كرده باشد مرا قبول كند . ( 5 ) و آورده‌اند كه قومى از سفرى آمده بودند و سفطى پر از عود پيش عمر بن الخطاب رضى الله عنه آوردند و مردم در
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 444 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى