و جلّ سلطانه بر مقتضاى :
نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ
« 11 » راتبه رزق و روزى بر مملكت آذربايجان كه مهبط انوار معرفت و ايمان است حوالت فرمود ، پس طايعا و راغبا فرمان الهى را انقياد نمودم و عزيمة الرّجال بر سفر و ترحال مصمم گردانيدم .
شعر :
« رزقى تشتّت فى البلاد و انّما * اسعى لجمع شتاته و اطوف
فكانّنى قلم باصبع كاتب * و كانّ رزقى بالبلاد حروف » « 12 »
چون به مدينة الاسلام تبريز رسيدم الحق شهرى مروّح باصفا و خطّهاى معمور دلربا ديدم و علما و مشايخ را از علوم ظاهر و معارف باطن نور على نور - بلدة طيّبة و ربّ غفور .
شعر .
لقد جمعت فيها المحاسن كلّها * و احسنها الايمان و اليمن و الامن « 13 »
هامش
( 11 ) . قسمتى از آيه 31 از سوره 43 ما روزى و معيشت آنها را در ميانشان قسمت كرديم .
( 12 ) . روزى من در شهرها پراكنده شده و من كوشش دارم كه آن پراكندهها را گرد آورم و مىگردم ، گويا من خامهاى هستم در ميان انگشت نويسنده ، و روزى من در شهرها مانند حروف است .
( 13 ) . به راستى تمام نيكوئىها در شخص او گرد آمده كه بهترين آنها ايمان و فرخندگى و آسايش است .