پندنامه شيخ سعدى عليه الرّحمة
بس بگرديد و بگردد روزگار * دل به دنيا در نبندد هوشيار
اى كه دستت مىرسد كارى بكن * پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
اينكه در شهنامهها آوردهاند * رستم و روئينهتن اسفنديار
تا بدانند اين خداوندان ملك * كز بسى خلق است دنيا يادگار
اين همه رفتند و ما اى شوخ چشم * هيچ نگرفتيم زايشان اعتبار
اى كه وقتى نطفه بودى بىخبر * وقت ديگر طفل بودى شيرخوار
مدّتى بالا گرفتى در بلوغ * سرو بالائى شدى سيمين عذار
همچنين تا مرد نامآور شدى * فارس ميدان و مرد كارزار