تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره خواجه محمد بن صديق كججانى ( فارسى ) — صفحة مقدمه 4

مساهمون:

صمقدمه ٤
رفت يك روز ابلهى نادان * پيش خواجه محمّد كججان گفت اى خواجه هرچه هستم من * راست بشنو قبول كن سخنم خواجه گفتا كه آفتاب گواه * مىنخواهد به روشنى ز افواه ! نور خورشيد خود گواه خود است * هم تو بشنو كه داد را ستد است بس جواب لطيف روشن داد * دَرَج آن بزرگ عالى باد همه الفاظ وى از اين‌سان است * همچو خورشيد و مه دُرافشان است راستى هست معدن دل و جان * همگى خاك توده كججان مرد توحيد خود نگويد ، من * گرچه باشد چو جرم خور روشن
خواجه محمّد عصّار تبريزى گويد : « 6 »
هامش
( 6 ) . صفحه 533 روضات الجنان چاپ تهران با حواشى فاضل محترم سلطان القرّائى .
تذكره خواجه محمد بن صديق كججانى ( فارسى ) — صفحة مقدمه 4 | نجم الدين طارمى / حسن بن حمزة الشيرازي ( شرف البلاسي )