رفت يك روز ابلهى نادان * پيش خواجه محمّد كججان
گفت اى خواجه هرچه هستم من * راست بشنو قبول كن سخنم
خواجه گفتا كه آفتاب گواه * مىنخواهد به روشنى ز افواه !
نور خورشيد خود گواه خود است * هم تو بشنو كه داد را ستد است
بس جواب لطيف روشن داد * دَرَج آن بزرگ عالى باد
همه الفاظ وى از اينسان است * همچو خورشيد و مه دُرافشان است
راستى هست معدن دل و جان * همگى خاك توده كججان
مرد توحيد خود نگويد ، من * گرچه باشد چو جرم خور روشن
خواجه محمّد عصّار تبريزى گويد : « 6 »
هامش
( 6 ) . صفحه 533 روضات الجنان چاپ تهران با حواشى فاضل محترم سلطان القرّائى .