از تو باعث سرزنش دشمنان است ، يا آرى بگو كه ثمرهاى به دنبال داشته باشد و يا اين كه نه بگو و از روى خوشرويى باشد .
وقتى نامهء مرد عرب به دست رشيد رسيد گفت : اين مردى است كه از روى ناچارى نزد من آمده است ، او را داخل گردانيد . آن گاه گفت : مرد عرب ، نيازت را بگو .
مرد عرب گفت : نياز من ، نيازهاى ديگرى دارد .
رشيد گفت : همهء آنان را برآورده مىكنم .
مرد عرب گفت : سگى بده تا به وسيلهء آن شكار كنم .
رشيد خنديد و گفت : قبول مىكنم .
مرد عرب گفت : اسبى بده تا سوار آن شوم .
رشيد گفت : قبول مىكنم .
مرد عرب گفت : خدمتكارى مىخواهم كه اسبم را تيمار كند .
رشيد گفت : قبول مىكنم .
مرد عرب گفت : كنيزى مىخواهم كه شكار را بپزد و به من بخوراند .
رشيد گفت : فرمان مىدهم دو كنيز به تو بدهند ، يكى مونس تو باشد و ديگرى از تو پذيرايى كند .
مرد عرب گفت : اينها خانهاى نيز مىخواهند .
رشيد گفت : خانهاى نيز مىدهم .
مرد عرب گفت : زمينى مىخواهم تا در آن زراعت كنم .
رشيد گفت : يكصد جريب زمين حاصلخيز نيز به تو خواهم داد ، و يكصد جريب زمين باير .
مرد عرب گفت : يا امير المؤمنين زمين باير چيست ؟
رشيد گفت : زمينى است كه بايد روى آن كار كنى تا آباد شود .
مرد عرب گفت : من از تو يك ميليون جريب از زمينهاى دايىهايم كه در حجاز هستند مىخواهم .
رشيد خنديد و گفت : قبول مىكنم ، آيا خواستههاى تو تمام شد ؟
مرد عرب گفت : فقط يك خواستهء ديگر دارم .
رشيد گفت : بگو تا بدهم .
مرد عرب گفت : بگذار تا سر تو را ببوسم .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 391
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٣٩١