اعرابى از حاضر جوابى و سخنان غضبان تعجب كرد و سوگند ياد كرد چنين كسى را تاكنون نديده است .
غضبان گفت : ديدهاى ولى فراموش كردهاى .
اعرابى گفت : چگونه ؟
غضبان گفت : جن را در خرابهها مىجويى و در حالت ايستاده ادرار مىكنى .
اعرابى گفت : آيا اجازه مىدهى نزد تو باشم ؟
غضبان گفت : پشت سر تو برايت فراختر است .
اعرابى گفت : خورشيد مرا سوزانده است .
غضبان گفت : وقتى كه غروب كند از حرارتش كاسته مىشود .
گويند وقتى كه غضبان نزد حجاج رسيد ، حجاج گفت : آيا تو شاعر هستى .
غضبان گفت : من آگاه هستم .
حجاج گفت : تو شناسنده هستى ؟
غضبان گفت : من توصيف مىكنم .
حجاج گفت : سرزمين كرمان را چگونه يافتى ؟
غضبان گفت : سرزمين آن كم آب و سنگلاخهاى آن كوه است ، ميوههاى آن دستنيافتنى و دزدان آن قهرمانند . لشكريان اگر زياد باشند گرسنگى مىكشند و اگر كم باشند ، از بين مىروند .
حجاج گفت : درست گفتى ، آيا دانستى كه آن اعرابى كيست ؟
غضبان گفت : خير .
حجاج گفت : او پادشاهى بود كه با تو به جنگ برخاسته بود . آن گاه فرمان داد تا غضبان را به زندان ببرند .
حجاج به غضبان گفت : زيركى تو كجا رفته است ؟
غضبان گفت : خدا مرا فداى تو گرداند ، آنچه را كه او گفته است به تو سودى نمىرساند .
حجاج گفت : به خدا سوگند هم اكنون دست و پاى تو را قطع مىكنم .
غضبان گفت : آهن به من گزندى نمىرساند .
حجاج گفت : تو آدم چاقى هستى .
غضبان گفت : هر كس ميهمان امير باشد چاق مىشود .
حجاج گفت : ما تو را بر سياهى سوار كرديم [ منظور اسب سياه است ] .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 258
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٢٥٨