بلند گفت : تشنهام آب بياوريد ولى كسى درخواست وى را اجابت نكرد . عبيد الله سالم از خانهء هانى بيرون رفت . عبيد الله به كارهاى هانى شك كرد تا جايى كه به عبيد الله گفته شد به خدا سوگند ، مسلم بن عقيل در خانهء هانى بوده است .
عبيد الله در پى هانى فرستاد . هانى در پاسخ وى گفت : من بيمارم و توان حركت كردن ندارم . عبيد الله دستور داد تا هانى را با همان وضعيت به دار الاماره بياورند .
هانى را بر چهارپايى سوار كردند و آوردند . هانى مىگفت : مرا چه به عبيد الله .
عبيد الله به هانى گفت : عصاى سفيدى در دست توست ؟
هانى گفت : آرى ؟
عبيد الله گفت : من تو را بر مال و جانت امين كرده بودم .
عبيد الله عصايى را كه در دست هانى بود گرفت و با آن به صورت هانى زد تا جايى كه عصا شكست .
عبيد الله گفت : عدهاى را براى گرفتن مسلم بن عقيل به خانهء هانى بفرستيد .
وقتى كه ياران عبيد الله به خانهء هانى آمدند مسلم با شمشير به آنان حمله كرد و با آنان جنگيد ، و در نهايت مسلم را دستگير كردند ، از آنان درخواست آب كرد ، فردى كه نامش شهر بن حوشب بود گفت : از آب چاه به تو آب مىدهم .
ديگر گفت : خير از آب فرات به وى خواهيم داد .
وقتى كه مسلم آب را در دهان خود مضمضه كرد ، و بيرون ريخت با خون مخلوط شده بود . صبحگاه وى را نزد عبيد الله آوردند ، عبيد الله خواست تا گردن مسلم را قطع كند ، ولى مسلم به او گفت : وصيتى دارم آن را بشنويد . به او گفتند : وصيت كن . مسلم نظرى به مردم كرد و به عمرو بن سعيد گفت : من در اين جا به غير از تو كسى از قريش را نمىبينم . نزديك من بيا تا به تو بگويم . مسلم گفت : آيا مىخواهى بزرگ قريش گردى ، حسين همراه با نود زن و مرد در راهند تا به كوفه بيايند ، آنان را بر گردان و در مورد من براى او بنويس .
گردن مسلم را زدند ، عمرو سر مسلم را نزد عبيد الله انداخت و گفت : آيا مىدانى او چه گفت :
عبيد الله گفت : راز پسر عمويت را نگهدار و آن را فاش نكن .
عمرو گفت : كار از اين بزرگتر است .
عبيد الله گفت : آن چه چيزى است ؟
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 234
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٢٣٤