مردم بجنگيم . آن گاه بر بالاى منبر رفت و چنين گفت : حسن برخيز و دربارهء اين دو مرد سخن بگو .
حسن برخاست و چنين گفت : مردم ، سخنان بسيارى در مورد ابو موسى و عمرو گفتيد .
آنان براى اين كه بر طبق قرآن حكم كنند فرستاده شدند ولى بر طبق هواى نفس خود حكم كردند . و هر كسى كه بر طبق هواى نفس خود حكم كند حكمش نافذ نيست . خطاب ابو موسى اين بود كه خلافت را براى عبد الله بن عمر قرار داد . وى با اين كار سه خطاى ديگر مرتكب شد ، اول : با عمر بن خطاب به مخالفت برخاست ، زيرا عمر از اين كه عبد الله خليفه شود خشنود نبود زيرا وى را اهل اين كار نمىدانست . دوم : مهاجران و انصار بر بيعت بر عبد الله بن عمر اجتماع نكردند . سوم : خود عبد الله بن عمر از اين كار آگاه نبود ، بنابر اين نه آن را رد كرد و نه آن را پذيرفت .
پس از آن على به ابن عباس گفت برخيز و سخن بگو . ابن عباس نيز برخاست و گفت :
مردم ، حق از آن مردمى است كه براى آن تلاش كنند . مردم در اين ميان دو دستهاند ، عدهاى به حق راضىاند و عدهاى از آن گريزان . ابو موسى براى رسيدن به هدايت در گمراهى افتاد و عمرو براى رسيدن به گمراهى در هدايت افتاد . وقتى كه آن دو با همديگر روبرو شدند ، ابو موسى از هدايت خود برگشت و عمرو به گمراهى خود ادامه داد . به خدا سوگند اگر آنان بر پايهء قرآن حكم مىكردند ، درست حكم مىكردند ولى آنان مطابق هواى نفس خود حكم كردند از اين رو در گمراهى افتادند .
پس از آن على به عبد الله بن جعفر گفت برخيز و سخن بگو ، عبد الله برخاست و چنين گفت : مردم ، اين كارى بود كه در مورد آن على داراى نظرى بود . وى به كسى رضايت داد كه كسى ديگر را مىخواست . شما ابو موسى را آورديد و گفتيد كه ما به او راضى هستيم . على نيز رضايت داد . به خدا سوگند ، آنچه را كه آن دو انجام دادند كار شام را اصلاح و كار عراق را فاسد نخواهد كرد . و حق على را نيز نمىتوان از بين برد و باطل معاويه را نمىتوان زنده كرد .
امروز با على هستيم همچنان كه ديروز نيز با او بوديم . سپس نشست .
نامهء عبد الله بن عمر به ابو موسى
وقتى كه عبد الله بن عمر از نظر ابو موسى در اين باره آگاه شد نامهاى به مضمون زير براى او فرستاد :