با شما جنگ نمىكند . من سخنى از پيامبر ( ص ) براى او نقل كردم ، او نيز در پاسخ من گفت :
اگر آن سخن را مىدانستم هرگز به جنگ با تو نمىآمدم .
ياران على گفتند : ستايش مخصوص خداست ، ما در اين جنگ از كسى جز زبير نمىترسيديم ، و از كسى جز او پروا نداشتيم . او شهسوار رسول خدا ( ص ) و از ياران نزديك وى بود . هر كسى شجاعت و دانش او را نسبت به كار جنگ مىداند . اگر خداوند زبير را از ما دور كند ، ديگر كسى را به حساب نخواهيم آورد .
بازگشت زبير از ميدان جنگ
زبير نزد عايشه آمد و گفت : مادرم ، من نه در دوران شرك و نه در دوران اسلام به سرزمينى وارد نشدهام مگر اين كه نسبت به آن شناخت كامل داشتم ، جز اين سرزمين كه نسبت به آن هيچ گونه شناختى ندارم . بدان كه من در راه باطل قدم مىگذارم .
عايشه گفت : ابو عبد الله ، شمشير پسران عبد المطلب تو را ترسانده است .
زبير گفت : به خدا سوگند ، شمشير پسران عبد المطلب هم بلند هستند و هم كوبنده ، آن شمشيرها را جوانمردان رشيد در دست دارند . آن گاه زبير به فرزندش عبد الله گفت : تو به جنگ مشغول باش ، ولى من به خانه بر مىگردم .
عبد الله گفت : حالا كه دو گروه با قهرمانانشان در مقابل هم ايستادهاند ؟
زبير گفت : اين سخن را از روى ترس نمىگويم ، به خدا سوگند ، من هيچ گاه نه در دوران جاهليت و نه در دوران اسلام به ميدان جنگ پشت نكردهام .
عبد الله گفت : پس حالا چه چيزى مانع توست ؟
زبير گفت : چيزى كه اگر تو آن را مىدانستى تو را از پاى در مىآورد .
پس از اين گفتگوى ، عبد الله كار فرماندهى جنگ را به دست گرفت .
كشته شدن زبير
زبير پس از ترك ميدان جنگ تصميم گرفت به مدينه باز گردد ، در اين هنگام ابن جرموز نزد او آمد و گفت : ابو عبد الله ، جنگى را به پا كردهاى و هم اكنون از آن دورى مىكنى ؟ يا توجه كردهاى و يا اين كه ناتوان شدهاى ؟
زبير سخنى در پاسخ ابن جرموز به زبان نياورد .