سوار براى آنها اجازه خواست امام عليه السّلام فرمود فردا صبح آنها را بياور كنار چاه معروف بام خير .
فردا صبح كه ما رفتيم كنار چاه ام خير ديديم هر دو آمدهاند امام عليه السّلام دستور داد حصيرى گستردند روى آن نشستند ابتدا زن راهب سؤالهائى كرد كه امام همه آنها را جواب داد . حضرت موسى بن جعفر از او چند سؤال كرد نتوانست جواب بگويد ، مسلمان شد مرد راهب شروع بسؤال كرد هر چه پرسيد امام جواب داد .
راهب گفت : من اطلاعات زيادى در دين خود داشتم و كسى از نصارى به من نميرسيد شنيدم مردى در هند هست كه هر وقت اراده كند بيك شبانهروز به زيارت بيت المقدس ميرود و برميگردد بهند . آدرس او را پرسيدم گفتند در سندان هند ساكن است پرسيدم بچه وسيله اين همه راه را بيك شبانهروز مىپيمايد ؟ گفت او همان اسم اعظمى كه عاصف بن برخيا وزير سليمان داشت موقعى كه تخت ملكه سبا را آورد ميداند . همان جريانى كه خداوند در كتاب شما يادآورى كرده و در كتاب ما نيز ذكر شده .
حضرت موسى بن جعفر پرسيد خداوند چند اسم دارد كه اگر او را به آن نامها بخواند دعايش رد نميشود . راهب گفت : اسمها زياد است اما آنچه دعا بوسيله آنها رد نميگردد هفت اسم است . فرمود هر كدام از آن اسمها را ياد دارى بگو عرضكرد :
به آن خدائى كه تورات را بر موسى و آفرينش عيسى را عبرت براى جهانيان و آزمايش براى سپاسگزارى خردمندان و محمّد مصطفى را بركت و رحمت و على مرتضى را عبرت و بصيرت قرار داد و جانشينان پيامبر خاتم را از نسل او و نژاد محمّد بوجود آورد من آن هفت اسم را نميدانم اگر ميدانستم احتياج بشما نداشتم اين همه راه پيش شما نمىآمدم .
موسى بن جعفر فرمود : بقيه داستان مرد هندى را نقل كن راهب گفت شنيدهام چنين اسمهايى هست از ظاهر و باطن و شرح و بسط آنها اطلاعى ندارم و نميدانم
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٠