خانوادهاش بر او خشم گرفتند و او را كشتند او نيز مىگفت خداى محمد مرا كشت .
روايت شده كه اسود بن حارث ماهى شورى خورد خيلى تشنه شد آنقدر آب آشاميد كه شكمش پاره گرديد و هلاك شد مىگفت خداى محمد صلى الله عليه و آله مرا كشت تمام اين جريانها در يك ساعت به وقوع پيوست و موضوع چنين بود كه آنها خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بودند و گفتند ما به تو تا ظهر مهلت مىدهيم اگر از ادّعاى خود برگشتى و گر نه تو را مىكشيم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وارد منزل خود شد و با اندوه درب را به روى خويش بست از حرف آنها ، همان ساعت جبرئيل بر او نازل شد گفت يا محمد صلى الله عليه و آله خداوند سلامت مىرساند و مىفرمايد
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ
يعنى آشكارا مردم را به دين خويش نما و از مشركان كنار بگير . فرمود به مستهزئين چه كنم و اين تهديدى كه مرا كردهاند گفت
إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ
ما حساب مستهزئين را مىرسيم و تو را از آنها آسوده خواهيم كرد .
فرمود جبرئيل هم اكنون پيش من بودند گفت ما كار آنها را تمام كرديم از آن پس آشكارا مردم را دعوت نمود اما بقيه فرعونها در جنگ بدر با شمشير از ميان رفتند و بقيه آنها را منهزم و سپاه فرارى شدند .
يهودى گفت موسى بن عمران داراى عصائى بود كه به اژدها تبديل مىشد فرمود همين طور است به حضرت محمد بهتر از آن عنايت كردند . مردى از پى ابو جهل بن هشام مىگشت تا بهاى شتر خويش را بگيرد اما ابو جهل از او پنهان شده بود و به شراب خوارى اشتغال داشت هر چه جستجو كرد او را پيدا ننمود . يكى از مستهزئين به او گفت دنبال كه مىگردى گفت عمرو بن هشام يعنى ابا جهل از او طلبكارم گفت تو را راهنمائى به كسى كه حقوق مردم را از ستمگران مىگيرد بكنم ؟
جواب داد آرى . آن مرد را خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرستاد .
ابا جهل پيوسته مىگفت كاش روزى محمد صلى الله عليه و آله به من كارى داشته باشد تا آن وقت او را مسخره نمايم و نيازش را برنياورم . طلبكار خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده گفت شنيدهام بين شما و ابا جهل سابقه خوبى است