جواد بروم . من هم با او رفتم ، بدرب خانه كه رسيديم گفت درب دكاني باش خودش اجازه گرفت و داخل شد مدتى گذشت كسى بدنبال من نيامد رفتم درب خانه از آن غلام جويا شدم گفتند خارج شد و رفت من متحير ماندم در همين بين خادمى خارج شده پرسيد تو خيران هستى ، گفتم آرى . گفت داخل شو .
وارد شدم حضرت جواد عليه السّلام بالاى يك سكوى بلند ايستاده بود كه فرشى براى نشستن نداشت غلامى با جا نمازى آمد و آن را پهن كرد امام عليه - السلام نشست .
همين كه چشم من به آن جناب افتاد هيبت و مقامش چنان مرا فرا گرفت كه ترسيدم خواستم بالاى سكو بروم بىآنكه پاى بر روى پلكان گذارم امام اشاره كرد كه پلكان آنجا است بالا رفته سلام كردم دست خود را بجانب من دراز كرد گرفتم و بوسيدم و بر روى صورت خود گذاشتم با دست خود مرا نشاند من دست آن جناب را رها نكردم از هيبتى كه مرا گرفته بود امام نيز دست خود را نكشيد همين كه حالت وحشت از دلم رفت رها كردم از حالم جويا شد .
ريان بن شبيب گفته بود وقتى خدمت امام عليه السّلام رسيدى عرض كن غلامت ريان سلام رسانده و تقاضا دارد براى او و فرزندش دعا بفرمائيد من خدمت آن جناب عرض كردم براى ريان دعا كرد ولى از دعا براي فرزندش خوددارى نمود باز دو مرتبه اظهار كردم براى ريان دعا كرد و چيزى در مورد فرزندش نفرمود مرتبه سوم نيز تكرار كردم براى ريان تنها دعا كرد . خداحافظى نموده خارج شدم .
درب خانه كه رسيدم صداى امام را شنيدم كه چيزى ميفرمود ولى نفهميدم فرمايش ايشان را . خادم از پى من آمد گفتم مولايم چه فرمود موقع آمدن من .
گفت : فرمود اين كيست كه مايل است خود را برهاند اين پسرك در بلاد شرك متولد شد از آنجا هم كه خارج شد جزء كسانى گرديد كه از آنها بدتر بودند
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 93
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٣