تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كتاب رجعت ( چهارده حديث ) ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩

[ أوصاف حضرت ولىّ عصر صلوات اللّه عليه در وقت قيام ]

« محمّد بن بابويه » و « جعفر بن قولويه » « 1 » و « محمّد بن إبراهيم نعمانى »
هامش
( 1 ) . نام أو جعفر فرزند قولويه وكنيهء أو أبو القاسم است . شيخ اجلّ ، اقدم ، أعظم ، ثقة ، جليل القدر ، عظيم الشأن ، كفايت مىكند در جلالت آن شيخ معظّم كه أستاذ شيخ مفيد است . وى سى سال قبل از وفات خود كه سنهء 339 هجرى قمري باشد به قصد حج حركت كرد ؛ زيرا در آن سال حجر الأسود را قرامطه مىبردند به مكّه تا آنكه به جاى خود نصب كنند ، شيخ ابن قولويه به آرزوى تشرّف به لقاى امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف قصد حج كرد تا مگر به خدمت آن حضرت در وقت نصب حجر مشرف شود ، چون به بغداد رسيد مريض شد ، لاجرم نايبى گرفت ورقعه‌اى نوشت ومهر كرد وبه أو داد وگفت اين رقعه را مىدهى به آن كس كه حجر را به مكان خود نصب مىكند . وى در آن نامه از مدّت عمر خود سؤال كرده بود واينكه آيا از اين مرض مىميرد يا خوب مىشود . آن شخص به مكّه مشرّف شد وروزى كه مىخواستند حجر را نصب كنند مردم جمع شده بودند ، قدرى پول به خدّام كعبه داد كه أو را نزديك ركن جاى دهند كه ببيند چه كس حجر را نصب مىكند . گفت هركس كه حجر را گذاشت اضطراب كرد تا اينكه شخصي گندم‌گون نيكوروى آمد وحجر را برداشت وبه جاى خود گذاشت . ناگهان صداى مردم بلند شد وآن شخص از همان راهى كه آمده بود برگشت . من دنبال أو را گرفتم وديده‌ها را بسوى أو دوخته بودم ومردم را به زحمت از خود دور مىكردم ، مردم از اين حال من خيال كردند كه من ديوانه شده‌ام ، لاجرم راه را براي من مىگشودند ومن به تعجيل مىدويدم وأو به آهستگى ووقار مىرفت وبا اين حال به أو نمىرسيدم ، تا رسيدم به جاى كه كسى نبود ، آن شخص رو به من كرد وفرمود : بياور آنچه با توست ! رقعه را به خدمتش دادم ، بدون آنكه آن را ملاحظه فرمايد فرمود : « به أو بگو خوفي از براي علّت تو نيست وسى سال ديگر خواهى مرد . » پس مرا گريه روى داد ونتوانستم حركت كنم ، اين بفرمود وبرفت پس نايب جناب شيخ ابن قولويه از مكّه مراجعت كرد واين خبر را به شيخ داد وچنان شد كه آن حضرت خبر داده بود . ( فوائد رضويه / 78 )