اسباط نقل كرده است كه گويد : روزهاى وفات امام رضا عليه السّلام بود كه من امام جواد عليه السّلام را ديدار كردم ، پس به قد و قامت ايشان نگاه كردم تا ايشان را براى دوستانم توصيف كنم .
پس از آنكه حضرت نشست ، فرمود : اى على ! خداوند همان دليلى كه براى نبوّت آورد به همان دليل امامت را نيز اثبات كرد ، آنجايى كه خداوند مىفرمايد :
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا
« 1 » .
* ابو القاسم ، از محمد بن يعقوب ، از على بن محمد ، از سهل بن زياد ، از داود بن قاسم جعفرى نقل مىكند كه گفته است : بر امام جواد عليه السّلام وارد شدم و سه نامهء بىنام و نشان به همراه داشتم ، و تشخيص اينكه هر يك از اين نامهها از طرف چه كسى است بر من مشتبه شد ، و از اين نظر بسيار ناراحت و غمگين شدم .
حضرت يكى از نامهها را گرفت و فرمود : اين نامهء ريّان بن شبيب است ؛ سپس دومين نامه را برداشت و فرمود : اين نامهء فلانى است . من بهتزده و متحيّر به ايشان نگاه مىكردم ، حضرت تبسّمى كرد و نامهء سومى را برداشت و فرمود : اين نامهء فلانى است . من گفتم : جانم به فدايت ! همانطور است كه شما فرموديد .
سپس حضرت سيصد دينار به من داد و دستور داد كه آنها را براى يكى از عموزادههاى خود ببرم و فرمود : آگاه باش كه او به تو خواهد گفت : مرا به يكى از پيشهوران معرفى كن ؛ پس تو او را به يكى از آنان معرفى كن .
داود مىگويد : وقتى نزد آن شخص رفتم و مبلغ پول را به او دادم به من گفت : اى ابا هاشم ! مرا نزد يكى از پيشهوران ببر كه با اين مبلغ براى من كالايى بخرد . گفتم : باشد .
* هم او نقل كرده است : در راه مىرفتم كه ساربانى از من خواست كه از حضرت تقاضا كنم وى را در جمع خدمتكاران ايشان بپذيرد ، و چون بر حضرت وارد شدم تا در اين باره با ايشان صحبت كنم ، حضرت را ديدم كه به همراه عدّهاى مشغول خوردن بود . در آن موقع من فرصت نكردم صحبت كنم ، پس حضرت خود فرمود : اى ابا هاشم ! بخور ؛ و ظرف غذايى در دستم قرار داد تا بخورم .
هامش
( 1 ) . سورهء مريم : 12 . « ما در دوران كودكى او را به حكم نبوّت مشرّف كرديم » .