تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
از مركب خويش پياده مىشد . پياده رفتن بر برخى از مردم سنگين شد پس به سعد بن ابى وقاص گفتند : پياده رفتن بر ما سنگين شد و ما درست نمىبينيم كه خودمان سوار شويم در حالى كه اين دو بزرگوار پياده مىروند ؛ سعد به حسن عليه السّلام گفت : اى ابا محمد ! پياده رفتن بر برخى از جماعتى كه همراه تو هستند سنگين آمد ، و مردم چون شما را مىبينند كه پياده مىرويد خوش ندارند كه سوار شوند ، خوب است كه سوار شويد . حسن عليه السّلام فرمود : ما سوار نمىشويم زيرا كه با خود عهد كرديم كه تا خانهء خدا پياده برويم ، ولى از راه منحرف مىشويم ؛ پس از مردم كناره گرفتند . * و اوزاعى از عبد اللّه بن شداد از ام الفضل دختر حارث روايت كرده است كه او روزى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وارد شد و به ايشان گفت : اى رسول خدا ! خواب بدى ديدم . حضرت فرمود : آن چيست ؟ گفت : خواب وحشتناكى است . حضرت فرمود : آن چيست ؟ گفت : خواب ديدم گويا قطعه‌اى از بدن شما جدا شده و در دامان من گذارده‌شد . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : آنچه ديدى خير است ، فاطمه پسرى به دنيا خواهد آورد كه در دامان تو قرار مىگيرد ؛ پس فاطمه حسين عليه السّلام را به دنيا آورد و همانطور كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده بود در دامان من بود ، روزى او را نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بردم و در دامان آن حضرت قرار دادم به ناگاه ديدم كه ديده‌هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اشك مىريزند . گفتم : پدر و مادرم به قربانت اى رسول خدا ، شما را چه شد ؟ فرمود : جبرئيل نزد من آمد و مرا خبر داد كه امّت من اين فرزندم را خواهد كشت و تربتى سرخ‌رنگ از خاك او براى من آورد . * و سماك از ابن مخارق از ام سلمه - رضى اللّه عنها - روايت كرده است كه او گفت : روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته و حسين عليه السّلام در دامان ايشان بود ، ناگهان اشك از چشمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جارى شد . گفتم : اى رسول خدا ! جانم به فدايت چرا شما را گريان مىبينم ؟ فرمود : جبرئيل نزد من آمد و مرا از براى فرزندم حسين عليه السّلام تسليت داد و به من خبر داد كه گروهى از امّت من او را مىكشند ، خداوند شفاعت مرا شامل حالشان نكند . * به اسناد ديگرى از ام‌سلمه روايت گرديد : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شب از پيش ما بيرون