پس هر دو سوار شدند و من نيز با آنان سوار شدم تا اينكه به غريّين آمديم . عيسى خود را انداخته و به خواب رفت ، امّا هارون الرشيد به نزد بلندىهايى آمده و در كنار آنها به نماز ايستاد ، و هر بار كه دو ركعت نماز به جاى مىآورد دعا كرده و گريسته و خود را به آن بلندىها مىماليد سپس مىگفت : اى عمو ! به خدا سوگند كه من فضل و برترى و گذشتهات را مىشناسم و به خدا سوگند به وسيلهء تو است كه من بر اين مسندى كه در آنم ، نشستهام ، و تو آنچنانى كه گفتم امّا فرزندان تو مرا آزار داده و بر من شورش مىكنند ؛ سپس برخاسته و نماز گزارده و دوباره اين سخن را تكرار مىنمود و دعا مىكرد و مىگريست . تا اينكه در هنگام سحر به من گفت : اى ياسر ! عيسى را بيدار كن . پس او را بيدار كردم . هارون الرشيد به او گفت : اى عيسى ! برخيز و در كنار قبر فرزند عمويت به نماز بايست .
عيسى به او گفت : اين فرزند كدام عموهايم است ؟
گفت : اين قبر على بن ابن طالب عليه السّلام است . پس عيسى وضو ساخته و به نماز ايستاد و هر دو چنان بودند تا اينكه فجر دميد . پس من گفتم : اى امير مؤمنان ! صبح فرارسيد .
آنگاه سوار شده و به كوفه بازگشتيم .
باب پارهاى از اخبار امير مؤمنان عليه السّلام و فضايل و مناقب او و آنچه از سخن و حكمت و پند و اندرز او محفوظ مانده و آنچه از معجزات و قضايا و بيّنات او روايت شده است
[ در برخى فضائل آن حضرت ]
از آن جمله روايتهايى كه در تقدّم ايمان آن حضرت به خدا و پيامبر و پيشى گرفتن او در ايمان از همهء مكلفين وارد شده است :
* ابوالجيش مظفر بن محمد بلخى به من گفت : ابوبكر محمد بن احمد بن ابى الثلج به ما گفت : ابوالحسن احمد بن قاسم برتى به ما گفت : عبد الرحمن بن صالح ازدى به ما گفت :
سعيد بن خثيم به ما گفت : اسد بن عبد اللّه از يحيى بن عفيف و او هم از پدرش به من گفت :