تكيه زده بود كه به خواب رفت ، چون خواهرش سر و صدا را شنيد نزديك برادرش رفت و گفت : برادر ! مگر صداها را نمىشنوى كه نزديك شدهاند ؟
حسين عليه السّلام سر خود را بالا برد و فرمود : من هم اكنون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم و او به من فرمود : تو به سوى ما خواهى آمد .
پس خواهرش به صورت خود سيلى زد و فرياد واويلاه سر داد . حسين عليه السّلام به او فرمود : واى گفتن شايستهء تو نيست ، آرام باش خداوند تو را بيامرزد .
عباس بن على رحمه اللّه به حسين عليه السّلام گفت : برادر ! اين قوم به سوى تو آمدند .
حضرت فرمود : عباس ! سوار شو - فدايت شوم برادر - و به سوى آنان برو و به ايشان بگو : شما را چه شده و چه مىخواهيد بكنيد ؟ و از آنها بپرس براى چه آمدند .
عباس به همراه بيست سوار آمد كه در ميان آنها زهير بن قين و حبيب بن مظاهر به چشم مىخوردند به طرف آنان رفت ، پس عباس به آنان گفت : چه نيّتى داريد ؟ و چه مىخواهيد ؟
گفتند : دستور امير رسيده كه اين پيشنهاد را بر شما عرضه كنيم : يا بر حكم امير گردن نهيد و يا اينكه با شما مىجنگيم ؟
عباس عليه السّلام گفت : پس شتاب نكنيد تا اينكه نزد ابا عبد اللّه عليه السّلام برگردم و آنچه را گفتيد به اطلاع او برسانم .
آنان ايستادند و گفتند : نزد حسين برو و او را آگاه كن سپس نزد ما بيا و آنچه را او به تو گفته به اطلاع ما برسان .
عباس عليه السّلام با شتاب نزد حسين عليه السّلام بازگشت تا خبر را به اطلاع آن حضرت برساند و يارانش ايستادند و مشغول صحبت و موعظه كردن آن مردم شدند و آنها را از جنگ با حسين عليه السّلام بازمىداشتند .
[ درخواست مهلت براى عبادت ]
عباس عليه السّلام نزد حسين عليه السّلام آمد و آنچه آن قوم گفتند به حضرت رساند . حضرت فرمود :