تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
حضرت نگاهى به خاندان عقيل انداخت و فرمود : نظر شما چيست اكنون كه مسلم كشته شده است ؟ گفتند : به خدا سوگند بر نمىگرديم مگر پس از اينكه انتقام خون او را بگيريم و يا اينكه به سرنوشت او دچار شويم . پس حسين عليه السّلام رو به ما كرد و فرمود : بعد از ايشان خيرى در زندگى نمىبينم . پس فهميديم كه او تصميم خود را بر رفتن گرفته است ، گفتيم : خداوند آنچه خير است براى شما مقدر فرمايد . حضرت فرمود : خداوند شما را بيامرزد . ياران به حضرت گفتند : به خدا سوگند كه تو مانند مسلم بن عقيل نيستى ، چنانچه به كوفه درآيى ، مردم به سوى تو خواهند شتافت . حضرت ساكت شد ، سپس منتظر ماند تا اينكه چون وقت سحر شد به غلامانش فرمود : آب زيادى برداريد . آنان مقادير زيادى از آب با خود حمل كردند ، سپس حركت كردند . امام حسين عليه السّلام به راهش ادامه داد تا اينكه چون به منطقه‌اى به نام زباله « 1 » رسيد خبر كشته شدن عبد اللّه بن يقطر به حضرت رسيد . پس امام عليه السّلام اين نامه را براى مردم خواند : به نام خداوند بخشندهء مهربان ؛ خبر ناگوارى به گوشمان رسيد ، خبر كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبد اللّه بن يقطر . شيعيان ما از نصرت ما روىگردان شدند ، پس اگر هريك از شما بخواهد برود ، مىتواند برود ؛ اجبارى در كار نيست و هيچ حقّى بر گردن او نيست .

[ ماندن ياران واقعى در كنار امام عليه السّلام ]

پس مردم از گرد او متفرق شدند و به سمت راست و چپ رفتند و حضرت در ميان يارانى كه با او از مدينه آمدند و تعداد اندكى كه در راه به او پيوستند ، ماند . او چنين كرد زيرا مىدانست اعرابى كه گردش آمدند گمان كرده بودند كه او به شهرى مىرود كه مردم
هامش
( 1 ) . زباله : منزلگاهى است در راه مكه به كوفه . ( معجم البلدان : 3 / 129 )