تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
حسن بن حسن متولى امر صدقات امير مؤمنان عليه السّلام در زمان خود بود ، روزى با حجّاج بن يوسف كه در آن موقع امير مدينه بود همراهى مىكرد ، حجّاج به او گفت : عمر بن على را در صدقهء پدرش با خود شريك ساز زيرا او عموى تو است و بازماندهء خاندانت مىباشد . حسن گفت : من شرطى كه على عليه السّلام گذاشته است ، تغيير نمىدهم ؛ و كسى را كه على عليه السّلام نامش را وارد نكرده ، وارد نمىكنم . حجّاج گفت : پس من او را با تو وارد مىكنم . حسن بن حسن عليه السّلام خود را به عقب كشيد تا اينكه حجاج از او غافل شد ، آنگاه به سوى عبد الملك بن مروان روانه شد و جلوى درگاه او منتظر شد تا اجازهء ورود بگيرد ، در همان موقع يحيى فرزند ام الحكم از آنجا گذر مىكرد ، تا او را ديد به سويش آمد و بر او سلام كرد و پرسيد كه چرا آمده و چه مىخواهد ، سپس گفت : من نزد امير مؤمنان يعنى عبد الملك تو را كمك خواهم كرد . چون حسن بن حسن بر عبد الملك وارد شد عبد الملك از او به گرمى استقبال كرد و با او برخورد شايانى كرد . از آنجا كه سپيدى مو زود به سراغ حسن آمده بود ، عبد الملك در حضور يحيى بن ام الحكم رو به حسن كرد و گفت : پيرى خيلى زود به سراغت آمد اى ابا محمد . يحيى گفت : او چه كارى مىتواند بكند ؟ اين وعده‌هاى مردم عراق است كه او را پير كرده ، پيوسته گروهى از آنان به سوى او مىآيند و به او وعدهء خلافت مىدهند . حسن رو به او كرد و گفت : به خدا سوگند كه بد مهمان‌نوازى كردى ، چنان كه تو گفتى نيستم بلكه ما خاندانى هستيم كه پيرى زود به سراغمان مىآيد . عبد الملك ساكت مانده و گوش مىكرد . سپس عبد الملك رو به حسن كرد و گفت : آنچه را كه به خاطرش آمدى ، بازگوى . پس حسن گفتهء حجّاج را برايش نقل كرد . عبد الملك گفت : اجازهء چنين كارى ندارد ، برايش نامه‌اى مىفرستم كه از حدّ خود تجاوز نكند . پس نامه‌اى به وى نوشت و جايزهء نيكويى به حسن بن حسن داد .