با كمال امانت ترسيم طرح را مطالعه مىنمايد ،
انگشتى انگشت ديگر را تعقيب مىكند و با آن مسابقه مىگذارد .
هان ، يك نخ ريش شده نيازمند اصلاح است ،
كاردكها تيزاند ، و گرههاى جديدى به وجود مىآيد .
تند و چالاك ، و سريع و ماهرانه ،
انگشتها متزلزل ، و نخها خودسراند .
* * * همچنانكه طرح رو به زيبايى مىرود ،
لذت جايگزين تكليف مىشود ؛
اكنون به نظر مىرسد كه گرهها جان گرفته و به رقص و طرب در آمدهاند ،
گويى سربازان سلحشورى هستند كه بر پشت اسبهاى سركش جاى گرفتهاند ؛
كمان زه شده و تير هرگز رنگ نمىكند ؛
گرهها با انگشتانى چالاكتر بسته مىشوند .
* * * زندگى چيست ؟ يك كارگاه بافندگى .
رنگهاى گوناگون و مخالف جايگزين يكديگر مىشوند ،
طرحهاى بىپايان و فوق تصور ،
چيست تار و پود ؟ جز عشق و نفرت
شادى و غم به هم پيچيده و در هم آميخته
طرحها در دست سرنوشت است ،
* * * هان ! بافنده كار خود را پايان مىدهد ،
نخها را پاره و صدا را خاموش مىسازد !
مرگ در كنار كارگاه نيشخند مىزند ،
چون كار بافتن پايان يافته ؛
در كمرش قيچى صدا مىكند ،
و بر بازويش كفن بسته است !
* * *
سفرنامه فرد ريچاردز ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: فردريك چارلز ريچاردز
ص٢٥٤