خالى و ميان تهى ، هر چيز شكافته بن كه چيزى در آن نماند ، ترسو كه در اين صورت مفرد و جمع آن يكسان است ، - الأَصْفَر ( طب ) : بيمارى و با .
الهَوَائِيّ - [ هوي ] : منسوب به هوا كه استنشاق مىشود .
الهَوَابِد - زنانى كه از كشتزار حنظل جمع مىكنند .
الهَوَادَة - [ هود ] : نرمش و مدارا ، آنچه كه بدان ميان قوم آشتى افتد ، مهربانى .
الهَوَادِي - [ هدي ] : « هَوَادي الليلِ » : سر آغاز شب ؛ « هَوَادِي الإِبلِ » : پيشقراول شتران .
الهَوَارَة - [ هور ] : نيستى و نابودى .
الهَوَّارَة - [ هور ] عند القدماءِ : ارتش غير منظم ( چريك ) .
الهَوَّاس - [ هوس ] : شير بيشه كه شبانگاه بدنبال شكار باشد ، دلير آزموده ؛ « رجُلٌ هَوَّاسٌ » : مرد پرخور .
الهَوّاسَة - [ هوس ] : شير بيشه كه شبانگاه بدنبال شكار باشد ، دلير آزموده .
الهُوَاشَات - [ هوش ] : ثروت و دارائى كه از راه حرام و حلال جمعآورى شده باشد ، گروههائى از مردم يا شتران .
الهَوَاصِر - شيران درنده كه شكار خود را درهم مىشكنند .
الهَوَاصِير - مرادف ( الهَوَاصِر ) است .
الهُوَاع - [ هوع ] : قي و استفراغ .
الهُوَاعَة - [ هوع ] : مرادف ( الهُوَاع ) است .
الهَوَافِي - [ هفو ] : « هَوَافي الإبلِ » : شتران گمشده .
الهَوَّاك - [ هوك ] : سرگردان .
الهَوَامِج - [ همج ] : شترانى كه يك بار آب نوشند تا سيراب شوند .
الهَوَامِي - [ همي ] : « هَوَامي الإبلِ » : شتران گمشده كه راه خود را به پيش گرفته و رفتهاند .
الهَوَايَة - [ هوي ] : صفت كسى است كه دوستدار و يا شيفتهء چيزى است . ؛ « هَوَايتُه الصّيد » : او عاشق و دوستدار شكار است .
الهَوْبَر - [ هوبر ] ( ن ) : گل سوسن يا سوسن سرخ ، - ( ح ) : يوزپلنگ ، - ( ح ) : گونه اى ميمون كه بدن آن پر از مو باشد .
الهُوَّة - ج هَوًى و هُوّ و هُويّ [ هوّ ] : زمين فرو رفته ، درّه سخت و پرتگاه ، فضاى ميان آسمان و زمين .
هَوِجَ - - هَوَجاً [ هوج ] : مرد دراز و گول و سبك مغز و شتابگر شد .
الهَوْجَاء - ج هُوج [ هوج ] : مؤنث ( الأَهْوَج ) است ، ماده شتر تندرو شتابزده ، - منَ الرّياح :
بادهاى تند و پر شتاب كه خانهها را برافكند و ويران كند ؛ « ضَربةٌ هَوجَاءُ » :
ضربهء سخت و شكننده كه به جوف رسد .
هَوْجَلَ - هَوْجَلَةً [ هوجل ] الرجُلُ : مرد اندكى خوابيد ، مرد شبانگاه به راه افتاد ، در زمين پست و ناهموار راه رفت .
الهَوْجَل - [ هوجل ] : شب دراز ، بقيه چُرت ، راه رفتن با سستى ، كند و سنگين ، گول ، بيابان دور و بىنشان ، راه بىنشان ، زمين ناهموار ، لنگر كشتى ، راهنماى حاذق .
هَوَّدَ - تَهْوِيداً [ هود ] : آواز خواند ، صداى خود را آهسته زمزمه كرد ، با سستى راه رفت ، - فى السّير : دير رفت ، - فُلانٌ فى المَنْطِق : با نرمى سخن خود را گفت ، - فلاناً : او را سرگرم و خورسند كرد ، او را يهودى كرد ، - الشّرابُ فلاناً : مي او را مست كرد .
الهُود - [ هود ] : جمع الهائد است ، يهود .
هُودٌ - نام پيغمبرى است ؛ « قومُ هُودٍ » : مردم عاد مىباشند .
الهَوْدَة - ج هَوَد [ هود ] : كوهان شتر .
الهَوَدَة - ج هَوَد [ هود ] : كوهان شتر .
الهَوْدَج - ج هَوَادِج [ هدج ] : كجاوه كه در زمانهاى گذشته زنان در آن سوار مىشدند .
هُوَذَا - اين كلمه مركب است از ( هُوَ ) و ( ذَا ) كه اولى مبتدا و دومى خبر است و به معناى او اين است مىباشد و گاهى در اول هاء تنبيه مىآيد و گفته مىشود « هَاهُوَذَا » : همانا كه او اين است .
هَوَّرَ - تَهْوِيراً [ هور ] ه : او را بر زمين زد ، او را به هلاكت انداخت .
الهَوْر - [ هور ] : مص ، - ج أَهْوار : درياچه اى كه از آبهاى راكد تشكيل شده باشد ، گلهء گوسفند ؛ « خَرْقٌ هَوْرٌ » : شكاف بزرگ و پهناور .
الهُورَة - [ هور ] : گمان و تهمت ، اين كلمه اسم است از ( هارَه ) .
الهَوْرَة - ج هَوْرَات [ هور ] : جاى هلاكت و پر خطر .
هَوَّزْ - لفظ دوم از حروف مبانى به ترتيب حساب ابجد يا جُمَّل است .
هَوِسَ - - هَوَساً [ هوس ] فلانٌ : در او ديوانگى و سبك مغزى است ، - القومُ : در سرگردانى و پريشانى و تباهى افتاد .
هَوَّسَ - - تَهْوِيساً [ هوس ] الرجُلَ : او را به هَوَس و سبك مغزى كشانيد ، آبروى او را ريخت ، - الشيءَ : آن چيز را كوبيد .
الهَوَس - [ هوس ] مص ، گونه اى ديوانگى و سبك مغزى ؛ « بِرَأْسِه هَوَسٌ » : سرگيجه دارد .
الهَوْسَى - [ هوس ] : مؤنّث ( الأَهْوَس ) است .
هَوِشَ - - هَوَشاً [ هوش ] : سرگردان شد ، از فرط لاغرى شكمش كوچك شد ، - القومُ :
در ميان قوم فتنه افتاد و سرگردان شدند .
هَوَّشَ - تَهْوِيشاً [ هوش ] الشيءَ : آن چيز را مخلوط نمود ، از اينجا و آنجا آن را جمعآورى كرد ، - تِ الريحُ بالغبار : باد گرد و خاك بهمراه آورد ، - القومَ : در ميان قوم فتنه و اختلاف انداخت ، - الكلبَ :
سگ را بصدا در آورد - اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الهَوْش - [ هوش ] : مص ، تعداد بسيار ؛ « جاءَ بالهَوْشِ و البَوْشِ » : با افراد بسيارى آمد ، خالى بودن شكم .
الهَوْشَة - ج هَوَشات [ هوش ] : اسم مرة از هاش ، گروه مختلط و آميخته درهم ، فتنه و سرگردانى ؛ « ايّاكم و هَوَشاتِ اللَيل » : خود را در حوادث ناگوار شب گرفتار نكنيد ؛ « اتَّقُوا هَوَشَاتِ السُّوق » از گم شدن و فريب خوردن در بازار بپرهيزيد .