نشاسته و شكر تهيه كنند .
نَشَأَ - - نَشْأً و نُشُوءاً و نَشْأَةً و نَشَأً و نَشَاءَةً [ نشأ ] الطفلُ : كودك پرورش يافت و نوجوان شد ؛ « نَشَأتُ فى بني فلانٍ » : در خانوادهء فلان تربيت يافتم و بزرگ شدم ، - الشّيءُ : آن چيز بوجود آمد و داراى هستى شد ، - تِ السّحابةُ : ابر گسترده شد .
نَشُؤَ - - نَشْأَ و نُشُوءاً و نَشْأَةً و نَشَاءً و نَشَاءَةً : مرادف ( نَشَأَ ) است .
نَشَّأَ - تَنْشِئَةً [ نشأ ] ه : او را پرورش داد ، - اللَّه السّحابَة : خداوند ابر را بلند كرد و گسترد .
النُّشْء - [ نشأ ] : اسم است از ( نَشَأَ الطفلُ ) .
النَّشْء - [ نشأ ] : مص ، جمع ( النَّاشِئ ) است ، - ج نَشَأ : نسل و نژاد ؛ « هو نشءُ سُوءٍ أو من نَشْءٍ سُوءٍ » : او داراى نژادى بد و يا از نژادى بد و پستى است ، شتر بچه گان ، ابر بالا و بلند يا آغاز پديد آمدن ابر .
النشْأَة - [ نشأ ] : مص ، آغاز روئيدن گياه و بر آمدن آن قبل از آنكه سخت شود .
نَشِبَ - - نَشَباً و نُشُوباً و نُشْبَةً الشيءُ في الشيءِ :
چسبيد ، آويزان شد ، - العَظْمُ في حلقِه :
استخوان در گلويش گير كرد ؛ « نَشِبَ فلانٌ مَنْشَبَ سوءٍ » : فلانى در وضعى قرار گرفته كه از آن راه رهائى ندارد ؛ « ما نشِبْتُ افْعَلُ كَذا » :
بى درنگ كار را انجام مىدهم ، - نشوِيَاتِ الحربُ بين القوم : جنگ ميان آنها در گرفت ، - الأمْرُ فلاناً : امر فلانى را درگير كرد ، - منه :
آن را خريد .
نَشَّبَ - تَنْشِيباً [ نشب ] ه في كذا : آن را به چيزى آويخت .
النَّشَب - مص ، ( ن ) : درختى كه از چوب آن نيزه سازند ، دارائى و ثروت .
النَّشِب : آويخته شده ، چسبيده ، پيوست .
النُّشْبَة - مص ، مرادف ( النُّشَبَة ) است .
نُشْبَةُ : نامى از گرگ است .
النُّشَبَة : مردى كه چون سرگرم كارى شود از آن دست نكشد .
النَّشَبَة : ملك و دارائى ، مال خالص اعم از نقدينه يا احشام .
نَشَجَ - - نَشْجاً و نَشِيجاً الباكي : بىآنكه صدا را بلند كند گريه كرد ، - المُطْرِبُ : آواز خوان چه چه زد و بين دو صدا را كشانيد ، - تِ القِدْرُ : ديگ جوشيد و صداى جوشيدن آن شنيده شد ، - الضفدعُ : قورباغه قُرقُر كرد .
النَّشَج - ج أَنْشَاج : مجراى آب ، كانال آبى .
نَشَحَ - - نَشْحاً و نُشُوحاً الرجُلُ : آن مرد آب نوشيد ولى سيراب نشد ، نوشيد تا اينكه سيراب شود .
نَشَدَ - - نَشْداً و نِشْداناً و نِشْدَةً الضالَّةَ : گمشده را طلب و جستجو كرد ، گمشده را شناساند ، ، - فلاناً : او را شناخت ، - ه اللَّه و باللَّه : او را به خدا سوگند داد و از او درخواست چيزى كرد ، - نشِداً الرجُلَ : به آن مرد ( انْشَدَك اللَّه ) گفت ؛ « نَشَدْتُك اللَّه إلَّا فعلت » : هر چه كه از تو خواستم انجام دادى ، و در زبان متداول گفته مىشود « هو يَنْشدُ فيه » : او را ستايش مىكند .
النَّشْد - عند العامَّة : مدح و ستايش .
النشْدَة - مص ، صدا ، صوت .
نَشَرَ - - نَشْراً الثوبَ : جامه را گسترد ، بر خلاف آن را تاكرد ، - الخَبَرَ : خبر را پخش كرد ، - الشيءَ : آن چيز را پخش و پراكنده كرد ، - الخَشَبَ : چوب را اره كرد ، - تِ الرّيحُ : باد در روز ابرى وزيد ، - عن المجنونِ او المريض : ديوانه و يا بيمار را با افسون و دعا تعويذ و درمان كرد ، - - نشراً و نُشُوراً اللَّه الموتى : خداوند مردگان را زنده كرد ، - الموتى : مردگان زنده شدند ، - نُشُوراً الشَّجرُ :
درخت برگ در آورد ، - تْ اوراقُ الشّجر :
برگهاى درخت كشيده و پهن شد ، - تِ الأرضُ : بهار آمد و زمين سبز شد .
نَشِرَ - - نَشَرَاً تِ المواشي : دام و ستور براى چَرا شبانگاه پخش شدند ، بيمارى گرى در ميان چهار پايان پخش شد .
نُشِرَ - الموتى : مردگان زنده شدند .
نَشَّرَ - تَنْشِيراً [ نشر ] الثوبَ و نحوَه : پارچه و يا جامه را كشيد و گسترد ، - عن المريض او المجنون : بيمار و يا مجنون را با افسون تعويذ نمود .
النَّشْر - مص ، وزش باد و نسيم دلنشين يا بطور كلى وزش باد ، آغاز رويش گياه ، بيمارى گرى ، گروه پراكنده اى كه رئيس و يا سرپرست ندارند ؛ « يومُ النَّشْر » : روز قيامت ؛ « دارُ النَّشر » : مؤسسهء انتشارات كتاب ، نشر كتاب .
النَّشَر : گروه پراكنده اى كه سرپرست ندارند ؛ « اللَّهمَّ اضْمُمْ نَشَري » : خدايا امور پراكندهء مرا جمع آورى كن .
النُّشْرَة : افسوني كه با آن ديوانه و يا بيمار را درمان كنند .
النَّشْرَة - ج نَشَرَات : اسم مرّه از ( نَشَرَ ) است ، آگهى ، اعلاميه ؛ « نَشْرَة اسبوعيَّة » : هفته نامه ، - نشرة شهرية « : ماهنامه ، نسيم و باد ملايم .
نَشَزَ - - نَشْزاً في أو عن مكانه : از جاى خود بلند شد ، امتناع كرد ، - الرَّجُلُ : در مكان بلندى از زمين مشرف گرديد ، نشسته بود و برخاست ، - القَومُ في مَجْلِسِهمْ : از جائى كه نشسته بودند برخاستند ، - القومُ : از همنشينان خود روى گردانيدند ، - تْ نفسُه :
دل او از ترس به هيجان آمد ، - نُشُوزاً تِ المرأةُ بزوجها و منه و عليه : زن با مرد خود ناسازگارى كرد و او را بخشم در آورد ، - بَعْلُها عَلَيْها و مِنْها : مرد بر زن خود ستم كرد ، - بالقومِ فى الخصومة : خود را براى ستيزه جوئى با آنها آماده كرد ، - - نَشْزاً بِقِرْنِه : رقيب خود را بلند كرد و بر زمين زد .
النَّشْز - مص ، - ج نُشُوز : جاى بلند .
النَّشَز - ج نِشَاز و أَنْشَاز : مرادف ( النَّشْز ) است .
النَّشْزَة - من الدوابّ : ستورى كه زين و يا سوار بر پشت آن قرار نگيرد .
نَشَطَ - - نَشْطاً الحبلَ : ريسمان را گره زد ، - العقدةَ : گره را بست ، - الدّلوَ من البِئْرِ : دلو را بدون چرخ از چاه بيرون كشيد ، - زيداً :
به زيد نيزه زد ، - تْه الحَيَّةُ : مار او را گزيد ، - - نَشْطاً من المكانِ : از آنجا خارج شد ، - من بلدٍ الى بلدٍ : از شهرى به شهرى رفت .
نَشِطَ - - نَشَاطاً : براى كار و يا امرى با نشاط