تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 888

مساهمون:

ص٨٨٨
النَّاب - ج أنَيب و أَنْيَاب و نُيُوب و أنَايِيب [ نيب ] - دندان نيش ( مؤنث است ) ، - ج أنياب و نُيُوب و نِيب : ماده شتر سالخورده ؛ « نابُ القومِ » ج أنْياب : بزرگ قوم .
نابَأَ - مُنَابَأةً [ نبأ ] ه - هر يك به ديگرى خبرى داد ، - القومَ : از آنها دور شد و همسايگى آنانرا رها كرد . النَّابئ [ نبأ ] : فا ، مكان بلند و محدّب ؛ « رجُلٌ نابِى و سَيْلٌ نابِئُ » : مردى كه از جايى ديگر آمده باشد و يا سيلى ناگهانى كه معلوم نباشد از كجا آمده است .
النَّابِت - فا ، هر گياه تازه بر آمده و نازك .
النَّابِتَة - مؤنث ( النّابِت ) است ، آنچه از كودكان و يا ستوران كه در حال رشد و پرورش باشند .
النَّابِجَة - بلاى ناگهانى .
نابَحَ - مُنَابَحَةً [ نبح ] ه الكلبُ - سگ بر او عوعو كرد .
النَّابِح - « الكَلْبُ النَّابِح » ج نَوَابِح و نُبَّح و نُبُوح - سگ پرصدا و عوعو كن .
النَّابِخَة - ج نَوَابِخ - مرد سخنگو و متكبر سرزمين دور .
نابَذَ - مُنَابَذَةً وَنِبَاذاً [ نبذ ] ه - با او مخالفت كرد و از روى دشمنى وى را ترك كرد ، - ه الحربَ : با او ستيز كرد ، - فى البيع : با او بمنابذة معامله كرد و اين گونه معامله را ( بيع المُنَابَذَة ) و ( بيع القاءِ الحجر ) و ( بيع الحَصَاة ) نامند و بدينصورت بوده كه در زمان جاهليت فروشنده گله اى گوسفند حاضر مىآورده و خريدار سنگريزه اى پرتاب مىكرده است و به صاحب گوسفندان مىگفته كه اين سنگريزه به هر گوسفندى كه خورد در برابر فلان مبلغ از آن من است .
النَّابِض - فا ، تيرانداز ، عصب .
النَّابِع - فا ، قلم خودنويس ، روان نويس .
النَّابِعَة - ج نَوَابِع - مؤنث ( النَّابِع ) است .
النَّابِغَة - كلمهء فصيح ، - ج نَوَابغ : مرد فصيح و بليغ ، مرد نامى و بزرگوار ، آنكه داراى هوش و استعداد خدادادى است ؛ « النَّوابِغ » : هشت نفر از شعراى طراز اول عرب مىباشند .
النَّابِغيّ - منسوب به هشت نفر شاعر نابغه است .
نابَلَ - مُنابَلَةً [ نبل ] ه - در تير اندازى بر او چيره شد .
النَّابِل - ج نُبَّل و نَبَل - سازندهء تير ، دارندهء تير و پرتاب كنندهء آن ، آنكه در تير اندازى ماهر باشد ؛ « اختلطَ الحَابِلُ بالنَّابل » اين تعبير بر آشفتگى و درهم آميختگى كارى اطلاق مىشود .
النَّابِه - فا ، ج - نُبَهاء : زيرك و باهوش ، مرد بزرگوار ؛ « امْرٌ نابِه » : كارى بزرگ .
النَّابِي - [ نبو ] : فا ، شمشير يا تير كه بهدف اصابت نكند ، آنكه از جنگ گريزد ، مرد فربه و چاق .
النَّابِيَة - [ نبو ] - مؤنث ( النَّابي ) است ، كمان كه از زه خود فاصله داشته باشد .
النَّاتِئ - [ نتأ ] : فا ، هر چيز بلند و آشكار مانند خانه و جز آن ، اين كلمه را گاهى بطور مخفف النَّاتِي ، تلفظ مىكنند مانند القارئ و القاري .
النَّاتِج - فا ، - للبهائِم : براى ستوران همانند قابله براى زنان است .
النَّاتِرَة - مفرد ( النّواتر ) است و عبارت از كمانى است كه زه آن قطع شده باشد .
النَّاتِع - « دَمٌ ناتِعٌ من الجرح » - خون كه از زخم اندك اندك بيرون آيد .
النَّاتِق - فا ، زن يا شتر ماده كه داراى فرزند بسيار باشد ، اسبى كه سوارهء خود را مىافكند ، فندك روشن .
النَّاتي - [ نتو ] : « عضوٌ ناتٍ » - عضوى از بدن كه ورم كرده است .
النَّاثَ - ج نُثَّاث [ نثّ ] - غيبت كننده .
النَّاثِر - فا ، نثرگوى و نثر نويس ؛ « نَخْلَةٌ ناثِر » نخلى كه خرماى نارس آن بريزد .
النَّاثِي - [ نثو ] : فا ، غيبت كننده .
ناجَى - مُنَاجَاةً و نِجَاءً [ نجو ] الرجُلَ - با او راز و نياز كرد .
النَّاجح - فا ، ؛ « سَيْرٌ ناجِحٌ » : راه رفتن سخت و با شتاب .
ناجَدَ - مُنَاجَدَةً [ نجد ] ه - او را كمك و يارى كرد ، براى جنگ با او مقابله كرد ، از او روى گردانيد و معارض وى شد .
النَّاجِد - « أَمْرٌ ناجِدٌ » - روشن و آشكار .
النَّاجِذ - فا ، مفرد ( النَّوَاجِذ ) دندانهاى آسيابى چهارگانه است .
النَّاجِر - بر هر يك از ماه‌هاى تابستان اطلاق مىشود زيرا شتر در آن تشنه مىشود .
ناجَزَ - مُنَاجَزَةً [ نجز ] ه - با او جنگ و پيكار نمود .
النَّاجِز - فا ، حاضر ؛ « وَعْدٌ ناجِزٌ » : وعده اى كه به آن وفا شده باشد .
النَّاجِس - « داءٌ ناجِسٌ » - بيمارى خوب نشدنى .
النَّاجِش - فا ، شكارچى ، آنكه شكار را به طرف شكارچى كشاند .
النَّاجِع - آنكه بدنبال بدست آوردن جاهاى پرگياه باشد ، - ج ناجعَة و نَوَاجِع ، شفا دهنده و فعال ؛ « دواءٌ ناجِعٌ » : داروى شفابخش ؛ « ماءٌ ناجِعٌ » : آب گوارا .
النَّاجِل - فا ، آنكه داراى نسل و فرزندان خوب چه انسان و چه حيوان باشد .
النَّاجِلَة - ج ناجِلَات و نَوَاجِل - مؤنث ( الناجِل ) است .
النَّاجُود - ج نَوَاجِيد - جام مي ، مي ، زعفران .
الناجِي [ نجو ] : فا -
النَّاجِيَة - ج نَوَاجٍ و ناجِيَات [ نجو ] : - مؤنث ( الناجِي ) است ، ماده شتر تندرو .
ناحَ - - نَوْحاً و نُوَاحاً و نِيَاحاً و نِيَاحَةً و مَنَاحاً [ نوح ] تِ المرأةُ الميتَ و على الميت - زن بر مرده با صداى بلند گريه و شيون كرد ، - تِ الحَمَامةُ : كبوتر نغمه سر داد .
ناحَ - - نَيْحاً [ نيح ] العَظْمُ : استخوان سخت و سفت شد ، - نَيْحاً و نَيحَاناً الغصنُ : شاخهء درخت خميده شد و لنگر انداخت .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 888 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار